167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • تو در تنعم و نازي، ز ما کي انديشي؟
    که ناز ما به نياز است و نازش تو به ناز
  • شراب و شاهد و مطرب به مجلس آر، کنون
    که در صبوح نشسته ست صوفي گه خيز
  • در عرق شد غنچه از گرما و تنگ آمد ز خويش
    باد خوش مي آيد، از گرما گريبان کرده باز
  • يارب، اين ابر است در صحن چمن گوهر افشان؟
    يا شهنشاه جهان دست زر افشان کرده باز
  • بس که مرغان در هواي باغ پرور پر زدند
    باد گفتا، کاين مگر چتر سليمان گشت باز؟
  • باز کار رفتن باغ است و گلگشت چمن
    بعد ازين در باغ نتوان رفت و نتوان گشت باز
  • سايه مي گيرد زمين را، زين تعجب در چمن
    سايه هاي گل پر از خورشيد تابان گشت باز
  • زلف خوبان سر فرو افگنده و در هم بماند
    کز پريشاني مرا کشت و پريشان گشت باز
  • اي به قول دشمنان کوشيده در آزار من
    دوستم، با من مشو دشمن که من يارم هنوز
  • چون روي توام نيست، جهان را، چه کنم من؟
    بي ديدن رويت به جهان در چه کند کس؟
  • تا کي رقيبت هر زمان در خون ما گويد سخن
    يا هم به دست خود ز ما خونريز يا فريادرس
  • ز زخم غمزه چه پرسي که در جگر چند است؟
    ز صد فزونست، ولي زخمهاي کاري پرس
  • در دلم باز آمد او، ياري کن، اي خون جگر
    تا بگريم سير من بر روزگار و روز خويش
  • کيست خسرو تا لب خود رنجه داري در جفاش؟
    اين چنين هم جابه جا ضايع مکن دشنام خويش
  • مي کشم خاک درت در چشم و کشته مي شوم
    چند خونابه خورم زين ديده گريان خويش
  • از جفاي تست خون اندر دل خسرو مدام
    از وفا نبود که باشم در پي سامان خويش
  • مي روم در راه بيداد و جفا از خوي بد
    بد نباشد گر دمي باز ايستي از خوي خويش
  • چون به پهلوي خودم در رنج و بس ترسم که پيش
    خويشتن را هم ببينم بعد ازين پهلوي خويش
  • غم خود از عشق است، گو در جان من جاويد باد
    گر غمم را غمگساري نيست، گو هرگز مباش
  • گفت، اي غافل، کجايي چند گردي هر طرف؟
    بگذر از خويش و در آور شرب ما يک جرعه نوش
  • تو هم از دردي کشان شو در خرابات مغان
    تا بيابي هر چه خواهي، اين نصيحت دار گوش
  • پند گويد عقل، ليکن کي کند فرمان عقل؟
    آنکه بي فرمان او دل در بلا مي داردش
  • گر سلامت نيست، باري کم ز دشنامي کزو
    گوش خسرو را که در راه صبا مي داردش
  • از خم ابرو سخن مي گفت آن خورشيد رو
    من نماز چاشت مي کردم در آن محراب خوش
  • گفتم امشب خرم و خوش ديدمت در خواب، گفت
    پاسبان خفته نبايد، گر چه بيند خواب خوش