نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
رويم زر است و بر
در
تو خاک مي کنم
وصل تو کيمياست که حاصل نمي شود
جز بوي خون نيامد از او
در
دماغ من
از زلف او گهي که جهان مشک ناب شد
بر من کنون که بي تو جهان تيره فام شد
اي شمع جان،
در
آي که روزم به شام شد
مفتي، مپوي بر
در
زندان که امر و نهي
بر عاشقان بي دل و دينت نمي رسد
آن را که ميخلي همه شب
در
ميان دل
گر تا به روز ناله کند، جاي آن بود
گويند دوستان دگر کن به جاي او
من مي کنم، اگر اين دل بدخو به
در
کند
خسرو چو
در
تو مي نرسد، باري ار به لب
دل را بر آب ديده نشاند، روان کند
هر دم به شيوه اي ز کسي مي برد دلي
در
حلقه هاي زلف نگونسار مي کند
غم
در
دل و جگر خورد ار وي بدان بود
هر کو نهال را بدل آب خون دهد
او
در
خرام و ديده به راهش، چه کم شود؟
گر از طفيل سنگ رهت پشت پا زند
خواهم هزار جان ز خدا تا کنم نثار
در
هر قدم که سرو سمن بوي من زند
مردم
در
اين هوس که شبي سر نهم به پاش
زانگونه کاب چشم منش زير پا چکد
فتاد
در
زنخ او، دلا، بمير که زلفش
نه رشته ايست کز او غرقه اي ز چاه برآيد
به گرد ديده خود خار بستي از مژه کردم
که ني خيال تو بيرون رود نه خواب
در
آيد
گهي که روي به ديوار بهر راز تو آرم
عمارتي ست که اندر دل خراب
در
آيد
ز بهر ديدن هندوستان زلف تو هر شب
بيا ببين که ز سيلاب چشم آب
در
آيد
چو خاک پاي تو گشتم بگو که
در
ته پايت
به خاک روفتن آن گيسوي دراز نيايد
به کوي تو همه روي زمين به گريه بنشستم
هنوز بر
در
تو روي زردم آب ندارد
شوم به راه تو خاک و
در
اين غمم که نباشد
صبا غبار غم آلود من به کوي تو آرد
از آنگهي که گشادم به رويت اين نظر خود
چه خون که خوردم ازين چشم پر
در
و گهر خود
سرم که بر درت افتاد تا که پات نرنجد
به پشت پا چو کلوخيش دور کن ز
در
خود
در
آشنايي درياي عشق راست کسي دان
که تن به غرق دهد وز لب و کنار نپرسد
غم تو خاک وجودم به باد داد و نخواهم
غبار خاطر گردي که
در
هواي تو باشد
غريب نيست که بيگانه گردد از همه عالم
هر آن غريب که
در
شهر آشناي تو باشد
مدام خسرو از آن جام مي نهد
در
پيش
که هيچ آينه جز جام مي صقيل نبود
صفحه قبل
1
...
5570
5571
5572
5573
5574
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن