167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • در گلشني که با گل و مل بوده ايم خوش
    آمد خزان و بويي ازان گوييا نبود
  • مي رفت آن سوار و بر او بود چشم من
    مي شد ز سينه جان و در آنم نظر نبود
  • دي زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود؟
    وان در همي به سلسله پرشکن چه بود؟
  • خون من و مي دگران گر نخورده بود
    آن رنگ خون و بوي ميش در دهن چه بود؟
  • وان جان کنان که در غم مال است جان شان
    جان داده اند و پاره خاکي خريده اند
  • در چشم ما ز خون جگر خواب بسته شد
    زان رو که وقت خاستن از خواب شسته اند
  • خط بر ميار تا نشود روز ما سياه
    آن روي در خور است چنان باش کو سفيد
  • با من چو وقت صبح چنين گفت شب که ما
    کرديم موي در هوس روي او سفيد
  • آمد به روي آب همه راز ما ز چشم
    ما را کجاست گريه خسرو که در نداد
  • ديدن به خواب هست گنه، ليک دوزخي ست
    آن کس که در جمال تو داد گنه نداد
  • دل بي رخ تو در گل و گلشن نه ايستاد
    خاطر به سوي لاله و سوسن نه ايستاد
  • ما را شکنج زلف تو در پيچ و تاب برد
    آرام و صبر از دل و از ديده خواب برد
  • از راه دل در آمد و از روزن دماغ
    رختي که ديده بسته به مشکين طناب برد
  • هر شب منم ز نقش خيال تو در گريز
    چون بوم و شپرک که ز خورشيد مي رمند
  • يارب تو جان به سرو سهي ده که در چمن
    هر لحظه پيش آن قد و رفتار جان دهد
  • عمرم در آرزوي تو رفته ست و مي رود
    صبرم به جستجوي تو رفته ست و مي رود
  • سوي در تو رهبر جانهاي عاشقان
    بادي که آن به کوي تو رفته ست و مي رود
  • در جان همي رود سخن و من نهاده گوش
    هر جا که گفتگوي تو رفته ست و مي رود
  • گشتم در آب ديده چنان غرق کاين زمان
    صد نيزه برتر از سر من آب مي رود
  • کوشم که نام تو نبرم، ليک چون کنم؟
    چون هر چه در دل است مرا بر زبان رود
  • دردي ست در دلم که بود حق به دست من
    از چشم من گر از به دل آب خون رود
  • کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت
    نزديک بود کز تن من، جان به در شود
  • اي آب ديده، اين دل پر خون ببر ز من
    در پاي او فگن، مگرش دل دگر شود
  • شرمنده گشت اشک من از چشم من چنانک
    هر لحظه آب گردد و در خود فرو شود
  • آرد هم از پي لب او آب در دهان
    ار دور چرخ گر گل خسرو سبو شود