167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • قامتت راست چو تير است و عجايب تيري
    که ز من دور و مرا در دل و جان مي گذرد
  • ناوک چشم توام مي کشد و غيرت هم
    که چرا در دل و جان دگران مي گذرد؟
  • دل گم کرده همي جويد خلقي در خاک
    اندر ان راه که آن سرو روان مي گذرد
  • چه خوش است از جگر سوخته بويي که زند
    در فلکها فگند رخنه ز مويي که زند
  • از پس گشتن صحرا و لب جوي و چمن
    هوسي در دل هر پير و جوان مي آيد
  • خسروا، دست به فتراک اميد که زدي؟
    تو سني دان که نه در ضبط عنان مي آيد
  • اينچنين تند که آن قلب شکن مي آيد
    سهمي از غمزه او در دل من مي آيد
  • آنکه بد گفت مرا روي چو ماهش بينيد
    آن همه در نظر من بر سر او آيد
  • يارب، اين سرو در آن باغ نه تنها مانده ست
    باز پرسم خبر از باد صبا، باز آيد
  • به دعا پيش خود آوردمش، اما عجب است
    در جهان عمر کسي کي به دعا باز آمد
  • جان من چشم از آنگه که به روي تو فتاد
    جز تو در غير توان ديد؟ از آن باز آمد
  • از کجا در رهم آن شوخ بلا پيش آمد؟
    چه بلا بود ندانم، ز کجا پيش آمد؟
  • خسروا، خون خور و دم در کش و صبري پيش آر
    که چنين واقعه تنها نه ترا پيش آمد
  • آنکه در خاطر من غير ترا داشت گمان
    شرم بادش ز خود آن دم که يقين پيش آمد
  • در خم تست و سر زلف تو، ار جان طلبند
    زير هر سلسله چاه کمين پيش آيد
  • گر چه بسيار بگفتم نيامد در گوش
    خوش تر از نام تو، با آنکه مکرر مي شد
  • ناوک چشم تو تا خون دلم ريخت ز چشم
    در ميان دل و چشم من آن دم خون شد
  • از خطا بود که در چين سر زلف تو باد
    رفت و زنجير کش سلسله سودا شد
  • حاجت آن است که من بر در تو کشته شوم
    هيچگه حاجت اين خسته روا خواهد شد؟
  • کس ندارد به جهان آنچه تو داري در حسن
    از لطافت همگي پيش تو خود آن دارد
  • شام تا صبح خيال تو بگردد در چشم
    کس نگويد که درين خانه چه کس مي گردد؟
  • ديده در زير قدمهات نمي گريد، از آن
    که مبادا کف پاي تو به خون تر گردد
  • در غم زلف تو دل مي دهم و مي ترسم
    که نبايد که مرا دل دهد و جان خواهد
  • يار پيکان زد و من در هوس آن مردم
    که زنم بوسه بران دست که پيکانم زد
  • من به يار خود و اغيار به خود مي پيچد
    مست در عشرت و هشيار به خود مي پيچد