167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • آن که دل برد و ز غمزه چون سنانش مي نهد
    عشق جانم مي شکافد، در ميانش مي نهد
  • در ميان آدمي و آنچه مقصودي وي است
    گر بود صد ساله ره، چون وقت شد، يکدم رسد
  • خسروا، ناخوش مشو، کايام شادي در گذشت
    بر خدا دل نه که خوش خوش کام شادي هم رسد
  • چون وفايي نيست جز غم هيچ کس را در جهان
    ياد خسرو را حرام، ار يک دم بي غم زند
  • خبرم مپرس از من، چو مقابل من آيي
    که چو در رخ تو بينم ز خودم خبر نباشد
  • ز غمت چنين که مردم، چه کنم، گرم بخواهي
    که عزيز در دل کس به ستم نمي توان شد
  • سر من به سجده هر دم به ستانه اي درآيد
    جگر اندر آستانش به بهانه اي در آيد
  • ز فسانه خواب خيزد، ولي اندر اين که خسپد
    اگر اين حکايت من به فسانه اي در آيد
  • دل من ز زلف و رويت شد اسير و چون نگردد؟
    شب ماهتاب دزدي که به خانه اي در آيد
  • ز غمت چنانست سوزم که زبان کنم تصور
    به دهن ز آتش دل چو زبانه اي در آيد
  • من خسي را که بسوزند به کويت، غم نيست
    غم از آنست که پيش در تو دود کنند
  • حق من در تو نگاهي ست سر رود دو چشم
    که ز گريه حق خسرو همه نابود کنند
  • باد چستي که بر آيد سر عشاق ز دوش
    اين هوا در سر آن سرو سرافراز بماند
  • سوي پيکان شو دم، گر گله زان غمزه کنم
    که چه پيکاني ازو در ته هر موي بماند؟
  • سر بسي بر در و ديوار زدم همچو صبا
    که گذشت آن گل خندان من و بوي بماند
  • زلف بر مه زده در خانه دل آمد پيش
    نشد از دل، اثر ماه به عقرب نگريد
  • غم زهر سوي در آمد که ز آمد شد باد
    دل ويران مرا هر طرفي ره شده بود
  • در نگيرد به بتان گريه گرم و دم سرد
    کاين درختان به چنين آب و هوا بر ندهند
  • به نظر بس کن و ذکر لب و دندان بگذار
    زانکه خسرو به گدايي در و گوهر ندهند
  • قطب دنيا که فلک هر چه کند کار تمام
    همه در حضرت آن راي متين مي گذرد
  • نيم شب ز آتش دل روز کنم در تو، ولي
    دل چه داند که چنين روز شبي چند کند؟
  • مست من بي خبر از بزم چو در خانه شود
    جان به همراهي آن نرگس مستانه شود
  • بي بلا نيست مرادي که نه حج پيش در است
    که به ره زحمت دريا و بيابان نبود
  • ماه روي چو تو در مهر نمي افزايد
    کم ازان کاين ستم و جور بر افزون نکند
  • سخن تلخ تو چون زهر کند در دل کار
    طرفه کاري که درين زهر کس افسون نکند