167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • آب از جگرم خورد و برم نيز جگر داد
    بالات نهالي که در آب و گل ما شاند
  • هر سر که به سوداي تو از پاي در آمد
    از خاک کف پاي تواش تاج سر آمد
  • گر عادت بخت من و خوي تو چنين است
    مشکل بود از کلبه احزان به در آمد
  • خسرو ز دم باد سحر مي طلبد جان
    کز بوي تو جان در دم باد سحر آمد
  • جان بر تو فرستم که ازان سوي که دل رفت
    در بردن اگر کاهلي از باد نباشد
  • داني که چها مي گذرد بر دل خسرو
    در گوش تو گر ناله و افغان من آيد
  • آن ديده چه آيد که به روي تو نيايد؟
    آن چشم چه بيند که در او نور نباشد؟
  • باغي ست عجب وصل تو، مي پرس ز خسرو
    من بنده در آن باب ندانم که چه باشد
  • پامال شد آن دل که زما برد به رفتار
    خود بين که چنين چند دلش در ته پا شد
  • اين سر که لگدکوب تو شد، گر تو نخواهي
    خسرو چه کند در ره جولان که دارد
  • آن کس که کمر بسته به خون همه شهري ست
    در کلبه ما کي کمر بسته گشايد
  • خواهم که ز سر خيزم و در پاي تو افتم
    جان باز چو من عاشق بي باک نيفتد
  • من خود نخواهم برد جان از سختي هجران، ولي
    اي عمر، چندان صبر کن کان سست پيمان در رسد
  • آمد خيالش نيم شب، جان دادم و گشتم خجل
    خجلت بود درويش را، يکدم چو مهمان در رسد
  • اي دل که بدخو مي کني از ديدنش چشم مرا
    معلوم گردد، باش تا شبهاي هجران در رسد
  • امروز ميرم پيش تو شرمسار دل شوي
    بر تو چه منت جان من، فردا که فرمان در رسد
  • آزرده تر زان است دل پيشت که بود اول بسي
    ويرانه ويرانه تر شود جايي که سلطان در رسد
  • بر پنج روز نيکويي چندين مناز و بد مکن
    تا چشم را بر هم زني، بيني که پايان در رسد
  • گر خسروا، مي سوزدت از خاميش رنجه مشو
    بسيار بايد تا هنوز آن شوخ نادان در رسد
  • چند، اي صبا، بر روي او گويي گل خوشبوي من
    اين گو که در پهلوي من سرو خرامان کي رسد
  • تيري زدي و ننگري، گيرم که ندهم برون
    هم خود بگو کاخر مرا صد رخنه در جان از چه شد
  • از داغ خسرو در جگر خلقي کجا دارد خبر؟
    عاشق شناسد کاين چنين بيمار و حيران از چه شد
  • ما را نکردي گر حلال از لب شراب ناب خود
    باري بهل کن يک نظر وقتي در آن جلاب خود
  • خلقي ز مهتاب رخت شبها به ناله چون سگان
    تو خوش به بازي و کشي چون طفل در مهتاب خود
  • بسيار عاشق خاک شد در کويت، از اشکم مکش
    بگذار گردي زان طرف بر طره پر تاب خود