167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • مرا چون مي کشي، جانا، شفاعت مي کند جانم
    نمي گويد، مکش، اما سخن در لاغري دارد
  • مرا صوم وصال است از تو و کافر کند خلقم
    که ابرويت نمازي در دو محرابم فرود آرد
  • ز بس دلها که ماند آويخته در زلف مشکينش
    گهي زو بوي مشک آرد صبا، گه بوي خون آرد
  • ميا غمزه زنان بيرون که هويي در جهان افتد
    دلي بي خانمان را آتش اندر خانمان افتد
  • زبد مهري نمي افتد نظر بر رويم آن مه را
    مبادا در جهان کس را مه نامهربان افتد
  • به کويش گر چه مي نالم به درد، اما بدين شادم
    که وقتي ناله ام در گوش آن نامهربان افتد
  • اگر بادام تر گويد که با چشم تو مي مانم
    چنان سنگش زنم بر سر که مغزش در دهان افتد
  • مترس از بيم جان، خسرو، اگر در عشق مي لافي
    که باشد سهل عاشق را، اگر جاني زيان افتد
  • به قلاشي و رسوايي چه جاي طعن بر خسرو؟
    چو عشق افتاد در سر، عقل را بنياد کي ماند
  • چه پوشي پرده بر رويي که آن پنهان نمي ماند
    وگر در پرده مي داري، کسي را جان نمي ماند
  • مگو کاي ديده در روي من حيران چه ماندستي؟
    کدامين ديده کاندر روي او حيران نمي ماند
  • من مسکين غلام عشقم، اي عقل، از سرم بگذر
    که اين سلطان ترا در کار خود محرم نمي بيند
  • جمازه در ره و آويخته دل چون جرس با او
    نفير و ناله دل هم به آواز جرس ماند
  • کجا در دل بماند جان، اگر جانان برون آيد
    کسي کز هم تگي ديدن زمام از دست بستاند
  • خرامان مي رود آن شوخ و در وي عالمي حيران
    بزرگ آن صانعي کز آب آن سرو روان سازد
  • منم يک قطره خون دل، ولي اين چشم از آهم
    دمي در عشق تو نبود که چون جيحون نمي سازد
  • نگه مي دار چشمت را ز گريه بر درش، خسرو
    که گر دريا شود روزي بدان در چون نمي سازد
  • ز خونم، گر چه ناپاک است آن، در شوي هم کامشب
    من آبي بر درش زين ديده نمناک خواهم زد
  • دلت هر لحظه مي گردد کجا روي وفا رويد؟
    غلط خود مي کنم، در سنگ غلطان کي گيا رويد؟
  • ز بس دلها که در کويت فرو شد، هر زمان آنجا
    همه باران خود بارد، همه مردم گيا رويد
  • دل خسرو که از باد حوادث دانه غم شد
    نمي داند که در کشت وفاداري کجا رويد؟
  • کسي را در دهان تنگ خود چندين شکر گنجد
    که تو مي خندي و اندر جهان شکر نمي گنجد
  • مرا سوداي آن خط همچو دفتر ساخت تو بر تو
    بگردانم ورق اکنون که در دفتر نمي گنجد
  • مرا گويي که دل بر يار ديگر نه، نهم، ليکن
    همين در دل تو مي گنجي، کس ديگر نمي گنجد
  • ز هجرت موي شد خسرو، ولي از شادي وصلت
    ببين آن موي را باري که در کشور نمي گنجد