167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • در مذهب رهرو سبکبار
    باري نبود گرانتر از عار
  • در بار گران ميفکنيدم
    وين پشت خميده مشکنيدم
  • در پاکي طبع نيست عاري
    بر چهره فخر ازان غباري
  • گفتي ليلي ازين فسانه
    رسوا گشته ست در زمانه
  • دلالگي جمال دلدار
    ني عيب در او و نه عار
  • آن کجرو کج نهاد کج دل
    در دايره کجيش منزل
  • در هر نفسيش باد مرگي
    وز زندگيش مباد برگي
  • پا ميخ شکاف سنگ بادش
    سر در دهن نهنگ بادش
  • بر کوهه زين همه سواران
    در کوه و دره شکارکاران
  • نوفل نامي در آن ميانه
    چون مهر يگانه زمانه
  • در گردن آن پري شمايل
    بازوي تو را کنم حمايل
  • سر در ره هوشمندي آورد
    خاطر به خردپسندي آورد
  • نوفل شد ازين تفاوت آگاه
    دانا دلي اوفکند در راه
  • آن سخت جواب تلخ گفتار
    بگشاد در سخن دگر بار
  • در خاک نهفته به نگاري
    کافتاده به دست خاکساري
  • قيس هنري هنروري کرد
    در معرکه شان دلاوري کرد
  • حرفي که نه دانشش نگارد
    در نامه سياه رويي آرد
  • در خواه ازين ستيزه کاران
    تا رسم ستيزه را گذاران
  • ور هستي ازين حيات دلگير
    در غمکده فراق مي مير
  • در طوق جفا چنان گلويي
    لايق نبود به هيچ رويي
  • موسي وارش به کف عصايي
    در ديده گرگ اژدهايي
  • در خيمه خود نشسته تنهاست
    چون ماه ميان هاله يکتاست
  • باشد که زنم چنانکه داني
    طبل طربي در او نهاني
  • ليکن بنشين دمي که شايد
    بر ما در روزيي گشايد
  • مستان همه در خمار چشمش
    آهو چشمان شکار چشمش
  • کز مشعله دار خرده بينش
    محکم شده پاي در زمينش
  • در بازي و رقص نوغزالان
    با يکديگر چو خردسالان
  • افتاده بنفشه از ذليلي
    در فرقت اوست جامه نيلي
  • گفتند بترس ازين دليري
    مپسند در آنچه گفت ديري
  • زنجير من ار برآرد آواز
    در مجلس عاشقان شود ساز
  • فرمود خليفه تا کثير
    آن در ره اهل عقل خير
  • در مجلس خاص حاضر آمد
    دهشت بر آن مسافر آمد
  • گفتا که نخست در برابر
    آماده کنيد کلک و دفتر
  • در وي صفت جمال ليلي
    بي بهرگي از وصال ليلي
  • بيماري قيس در فراقش
    خونخواري وي ز اشتياقش
  • در مقطع او بريدن اميد
    از طلعت آن خجسته خورشيد
  • در طي صحيفه عنايت
    خواهيم ز مير آن ولايت
  • همسلک کنيم در و گوهر
    مقصود دلت شود ميسر
  • دامن ز عطاي او بيفشاند
    در وادي عشق بارگي راند
  • از سايه گوزن دل بريده
    در سايه شاخ خود خزيده
  • اين قافله روي در کجايند
    محمل به کجا همي گشايند
  • گفتا همه روي در حجازند
    بر نيت حج بسيچ سازند
  • در سايه مدار روي اميد
    زانسان که شود حجاب خورشيد
  • از تيرگي حجاب بگذر
    وز سايه در آفتاب بنگر
  • آن کعبه روي حجازي آهنگ
    در باديه فراخ دلتنگ
  • روزان و شبان در آرزويت
    تنها منم و خيال رويت
  • خوشحال تو در غمم که باري
    گفتن داني به غمگزاري
  • آن روي به مشعر حرامش
    وين در غم شعر مشکفامش
  • در خاتم مهتريش انگشت
    سردار قبيله پشت بر پشت
  • در پرده چه ديد آفتابي
    بل کز رخش آفتاب تابي