167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • بتي و آفت تقوي و دين، آخر نمي داني؟
    که در شهر مسلمانان نبايد اين چنين آمد
  • ز بهر چاک داماني چه جاي طعن بر خسرو؟
    که او را تيغ در دست و سر اندر آستين آمد
  • رخش پژمرده ديدم، پرسش از گرماش مي کردم
    لبش خاموش بود و گونه رخ در جواب آمد
  • روان شد مردم ديده که بوسد سم شبديزش
    که آن ماه سريع السير در عين شتاب آمد
  • چه پنداري که من از عاشقي بيگانه خواهم شد
    ز رسوايي، اگر چه در جهان افسانه خواهم شد
  • نگارا، مست بگذشتي به کوي زاهدان روزي
    برون شد صوفي از مسجد که در ميخانه خواهم شد
  • چو آتش مي زني در من، سپند روي تو گردم
    چو شمع جان شدي، گرد سرت پروانه خواهم شد
  • سر اندر آستين و تيغ در دست است خسرو را
    گر اکنون بر سر کويت روم، ديوانه خواهم شد
  • برو، ناصح، چه نرساني مرا از طعنه مردم؟
    صلاح از من چه مي جويي که در مي خانه خواهم شد
  • ز بس کافسانه خود با در و ديوار مي گويم
    به رسوايي ميان مردمان افسانه خواهم شد
  • ملامت گو، به رسوايي مترسان هوشياران را
    که من بي پا و سر در کوي او مستانه خواهم شد
  • به دل گفتم چرا بيوفا، گفتا برو، خسرو
    گذر از من که من در خدمت جانانه خواهم شد
  • مرو زينسان که هر سو جامه جان چاک خواهد شد
    جهاني در سر اين غمزه بيباک خواهد شد
  • مبين زين سو که جانم از خيال مهره چشمت
    چو گنجشک گروهه کرده در تاباک خواهد شد
  • ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد
    علم برکش که بر خوبانت سلطاني مسلم شد
  • گريبان گيري، اي زاهد، چه فرمايي رقيبان را؟
    کز و در عهد حسنش دامن صحبت فراهم شد
  • زبان گر تيشه فرهاد گردد پندگويان را
    چه غم، چون در دل خسرو بناي دوست محکم شد
  • بسي خواهم ميانت را بگيرم، وه همي ترسم
    که تنگ آبي رمن بي آنکه چيزي در ميان باشد
  • درونم ز آتش انديشه بند از بند مي سوزد
    عفاء الله گو کس را که تب در استخوان باشد
  • لبانت آن چنان بوسم که جانم بر لبان آيد
    کنارت آن زمان گيرم که عمرم در ميان باشد
  • نخواهد مرده کس خود را، ولي من زين خوشم، زيرا
    ز جان خويش در رنجم که پهلويت چرا باشد
  • نپنداري ز بهرش رنجها ديده ست اين ديده
    حقش بگذارم، ار يک شب ترا در زير پا باشد
  • نظر از دور در جانان بدان ماند که کافر را
    بهشت از دور بنمايد، کان سوز دگر باشد
  • مگو، اي پندگو، اندوه بيهوده مخور چندين
    چه خار از پا کشي آن را که پيکان در جگر باشد
  • سخن در پرده مي گويي، زبان داني همين باشد
    دلم از غمزه مي جويي، فسون خواني همين باشد