167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • مردم ز ديده در طلبش رفت و آن نگار
    از راه ديگر آمد و بر جاي او بخفت
  • من در سر قلم زدم آتش ز دود آه
    او دوده سر قلم از من دريغ داشت
  • از خون نوشته ام به دو رخ ماجراي عشق
    از بس که در سفينه دل جايگه نداشت
  • يک وعده تو در حق خسرو به سر نشد
    گويي که باد بود که بار گنه نداشت
  • دل شد ز دست و سوز دلم ماند، هم خوشم
    کاين داغ در درونه من يادگار اوست
  • ما را ز آرزوي لبت جان به لب رسيد
    اي بخت، آنکه همچو تويي در کنار اوست
  • عشاق پيش ما دو جهان مي کشند، ليک
    اين پيشکش چه در خور عز و جلال ماست
  • پامال گشت در ره ما خسرو و ديت
    او را همين بس است که او پايمال ماست
  • هر يک مريد تو چو هلالي ست از رکوع
    هر شب هلال وار ازان در زيادت است
  • تو ماه و من چو تار قصب در غمت ضعيف
    اي ماهتاب، نور به تار قصب فرست
  • وه فرق در ميان تو و آفتاب چيست
    ديد آسمان به سوي تو و گفت اين به است
  • اي شوخ تا تو در دل من جاي کرده اي
    اين است دوزخي که ز خلد برين به است
  • ترسم که راز خسرو از اين دل برون دمد
    خط با لبت نهفته که در راز رستن است
  • هر دل که در تني به هوايي مقيد است
    دل نيست آن که شاهدي اندر نقابه ايست
  • وه وه که تا بلند کني ز اطلس فلک
    در پاي آن بلند قدم پاي تابه ايست
  • از شيشه سپهر طلب مي که در صفت
    بر وي فرشته هم چو مگس بر قرابه ايست
  • خود را ببين در آينه و انصاف ما بده
    کز چون تويي جدا شدن اندازه کسي ست
  • مردم ازين هوس که چو جان در برت کشم
    کز جانست زنده هر کس و جان من از تنت
  • مگر تو خود کني اين لطف، ورنه مي دانم
    که آن جمال نه در خورد روزگار من است
  • نشان خاک ستم کشته ايست در ره عشق
    هر آن غبار که بر دامن نگار من است
  • تو در ميان من از جان خسته تنگ ميا
    که يک دو روز درين خانه ميهمان من است
  • شب فراق سياه و مرا سياه تر است
    که شام تا سحرم زلف يار در نظر است
  • هنوز آن رخ چون ماه پيش چشم من است
    شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است
  • چه سود پختن سودا چو شمع جانم سوخت
    ز آتشي که مرا در درونه شعله زن است
  • چه نقش بندي از انديشه اي که بي عشق است
    چه روي بيني از آيينه اي که در زنگ است