167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

پيام مشرق اقبال لاهوري

  • چشم جز رنگ گل و لاله نه بيند ورنه
    آنچه در پرده ي رنگ است پديدارتر است
  • دانش اندوخته ئي دل ز کف انداخته ئي
    آه زان نقد گران مايه که در باخته ئي
  • عقل چون پاي درين راه خم اندر خم زد
    شعله در آب دوانيد و جهان بر هم زد
  • دگر است آنکه زند سير چمن مثل نسيم
    آن که در شد به ضمير گل و نسرين دگر است
  • در نگر همت ما را که به داوي فکنيم
    دو جهان را که نهان برده عيان باخته ايم
  • عشق گرديد هوس پيشه و هر بند گسست
    آدم از فتنه ي او صورت ماهي در شست
  • دانه ئي را که به آغوش زمين است هنوز
    شاخ در شاخ و برومند و جوان مي بينم
  • آن زميني که برو گريه ي خونين زده ام
    اشک من در جگرش لعل گران خواهد بود
  • گسست عقل و جنون رنگ بست و ديده گداخت
    در آبجلوه که جانم ز شوق لبريز است
  • حکمتش معقول و با محسوس در خلوت نرفت
    گر چه بکر فکر او پيرايه پوشد چون عروس
  • تو اگر در نگري جز به ريا نيست حيات
    هر که اندر گرو صدق و صفا بود نبود
  • اين خاک و آنچه در شکم او از آن من
    وز خاک تا بعرش معلا از آن تو
  • جاويد نامه اقبال لاهوري

  • يکي در معني آدم نگر از ما چه مي پرسي
    هنوز اندر طبيعت مي خلد موزون شود روزي
  • بگذر از غيب که اين وهم و گمان چيزي نيست
    در جهان بودن و رستن ز جهان چيزي هست
  • مرد حق بين جز بحق خود را نديد
    لا اله مي گفت و در خون مي تپيد
  • غرق ديدم هر دو را در آب و گل
    هر دو را تن روشن و تاريک دل
  • حرفي از خويشتن آموز و در آن حرف بسوز
    که درين خانقه بي سوز کليم اند همه
  • در ره او مرگ و حشر و نشر و مرگ
    جز تب و تابي ندارد ساز و برگ
  • گفتمش در دل من لات و منات است و بسي
    گفت اين بتکده را زير و زبر بايد کرد»
  • آن يکي از شرق و آن ديگر ز غرب
    هر دو با مردان حق در حرب و ضرب
  • تو ره شناس نه ئي وز مقام بيخبري
    چه نغمه ايست که در بر بط سليمي نيست
  • در دل خويش طاهره گشت و نديد جز ترا
    صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو بتو
  • هيچ گه از حکم من سر بر نتافت
    چشم از خود بست و خود را در نيافت
  • با نشئه ي درويشي در ساز و دمادم زن
    چون پخته شوي خود را بر سلطنت جم زن
  • در نهاد ما تب و تاب از دل است
    خاک را بيداري و خواب از دل است