167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

پيام مشرق اقبال لاهوري

  • بر سر بام آ، نقاب از چهره بيباکانه کش
    نيست در کوي تو چون من آرزومندي دگر
  • تا شوي بيباک تر در ناله اي مرغ بهار
    آتشي گير از حريم سينه ام چندي دگر
  • ميانه ي من و او ربط ديده و نظر است
    که در نهايت دوري هميشه با اويم
  • جاده ز خون رهروان تخته ي لاله در بهار
    ناز ه راه مي زند قافله ي نياز را؟
  • ز عشق در عمل گير و هر چه خواهي کن
    که عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است
  • در بود و نبود من انديشه گمانها داشت
    از عشق هويدا شد اين نکته که هستم من
  • هواي فرودين در گلستان ميخانه مي سازد
    سبو از غنچه مي ريزد ز گل پيمانه مي سازد
  • اي بلبل از وفايش صد بار با تو گفتم
    تو در کنار گيري باز اين رميده بو را
  • توره شناس نه ئي وز مقام بي خبري
    چه نغمه ايست که در بر بط سليمي نيست
  • از نوائي مي توان يک شهر دل در خون نشاند
    يک چمن گل از نسيمي سينه خستن ميتوان
  • ناز شهان نمي کشم زخم کرم نمي خورم
    در نگر اي هوس فريب همت اين گداي را
  • پرده برگيرم و در پرده سخن مي گويم
    تيغ خون ريزم و خود را به نيامي دارم
  • مسنج معني من در عيار هند و عجم
    که اصل اين گهر از گريه هاي نيم شبي است
  • دل و دين در گرو زهره و شأن عجمي
    آتش شوق سليمي نه تو داري و نه من
  • آنچه مقصود تک و تاز خيال من و تست
    هست در ديده و مانند نظر پيدا نيست
  • زندگي رهروان در تک و تاز است و بس
    قافله ي موج را جاده و منزل کجاست
  • نه تو اندر حرم گنجي نه در بتخانه مي آئي
    وليکن سوي مشتاقان چه مشتاقانه مي آئي
  • قدم بيباک تر نه در حريم جان مشتاقان
    تو صاحب خانه ئي آخر چرا دزدانه مي آئي
  • گهي صد لشکر انگيزي که خون دوستان ريزي
    گهي در انجمن با شيشه و پيمانه مي آئي
  • بيا (اقبال) جامي از خمستان خودي در کش
    تو از ميخانه ي مغرب ز خود بيگانه مي آئي
  • نرسد فسون گري خرد به تپيدن دل زنده ئي
    ز کنشت فلسفيان در آ بحريم سوز و گداز من
  • نغمه ي عافيت از بر بط من مي طلبي
    از کجا برکشم آن نغمه که در تارش نيست
  • راه کور است بخود غوطه زن اي سالک راه
    جاده را گم نکند در ته دريا ماهي
  • تا حديث تو کنم بزم سخن مي سازم
    ور نه در خلوت من انجمني نيست که نيست
  • با خدا در پرده گويم با تو گويم آشکار
    يا رسول الله او پنهان و تو پيداي من