167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

زبور عجم اقبال لاهوري

  • وا سوخته ئي؟ يک شرر از داغ جگر گير
    يک چند بخود پيچ و نيستان همه در گير
  • گفتمش در دل من لات و منات است بسي
    گفت اين بتکده را زير و زبر بايد کرد
  • لب فرو بند از فغان در ساز با درد فراق
    عشق تا آهي کشد از جذب خويش آگاه نيست
  • شعله ئي مي باش و خاشاکي که پيش آيد بسوز
    خاکيان را در حريم زندگاني راه نيست
  • در غزل اقبال احوال خودي را فاش گفت
    زانکه اين نو کافر از آئين دير آگاه نيست
  • بيا که مثل خليل اين طلسم در شکنيم
    که جز تو هر چه درين دير ديده ام صنم است
  • اي خوش آن جوي تنک مايه که از ذوق خودي
    در دل خاک فرو رفت و بدريا نرسيد
  • عشق با پيد و خرد مي گزدش صورت مار
    گر چه در کاسه ي زر لعل رواني دارد
  • آهي سحر گهي که زند در فراق ما
    بيرون و اندرون زبر و زير و چار سوست
  • من درون شيشه هاي عصر حاضر ديده ام
    آنچنان زهري که از وي مارها در پيچ و تاب
  • گر بروي تو حريم خويش را در بسته اند
    سر بسنگ آستان زن لعل ناب آيد برون
  • برون زين گنبند در بسته پيدا کرده ام راهي
    که از انديشه برتر مي پرد آه سحرگاهي
  • تو اي شاهين نشيمن در چمن کردي از آن ترسم
    هواي او ببال تو دهد پرواز کوتاهي
  • غباري گشته ئي آسوده نتوان زيستن اينجا
    به باد صبحدم در پيچ و منشين بر سر راهي
  • دل بي سوز کم گيرد نصيب از صحبت مردي
    مس تابيده ئي آور که گيرد در تو اکسيرم
  • نمي دانم که داد اين چشم بينا موج دريا را
    گهر در سينه ي دريا خزف بر ساحل افتاداست
  • اگر در دل جهاني تازه ئي داري برون آور
    که افرنگ از جراحت هاي پنهان بسمل افتاده است
  • نه يابي در جهان ياري که داند دلنوازي را
    بخود گم شو نگه دار آبروي عشق بازي را
  • هر چند که عشق او آواره ي راهي کرد
    داغي که جگر سوزد در سينه ي ماهي نيست
  • نگاه خويش را از نوک سوزن تيز تر گردان
    چو جوهر در دل آئينه راهي مي توان کردن
  • «تو در زير درختان همچو طفلان آشيان بيني »
    به پرواز آ که صيد مهر و ماهي مي توان کردن
  • ز دست ساقي خاور دو جام ارغوان درکش
    که از خاک تو خيزد ناله ي مستانه پي در پي
  • دلي کو ار تب و تاب تمنا آشنا گردد
    زند بر شعله خود را صورت پروانه پي در پي
  • ز اشک صبحگاهي زندگي را برگ و ساز آور
    شود کشت تو ويران تا نه ريزي دانه پي در پي
  • بگردان جام و از هنگامه ي افرنگ کمتر گوي
    هزاران کاروان بگذشت ازاين ويرانه پي در پي