167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان ابوسعيد ابوالخير

  • از جانب عشق بانگ بر بانگ و تو کر
    وز جانب حسن عرض در عرض و تو کور
  • دل جاي تو شد و گر نه پر خون کنمش
    در ديده تويي و گر نه نه جيحون کنمش
  • چون جلوه گر و نظارگي جمله خود اوست
    گر ما و تو در ميان نباشيم چه باک
  • فرياد و فغان که باز در کوي مغان
    مي خواره ز مي نه نام يابد نه نشان
  • در مانده نفس خويش گشتي و ترا
    يک سو غم مال و دختر و يک سو زن
  • اي گشته سراسيمه به درياي تو من
    وي از تو و خود گم شده در راي تو من
  • هست از پس پرده گفتگوي من و تو
    چون پرده در افتد نه تو ماني و نه من
  • دم در کشم و غمت همه نوش کنم
    تا از پس من به کس نماند غم تو
  • اي در دل و جان صورت و معني همه تو
    مقصود همه زدين و دنيي همه تو
  • اي در صفت ذات تو حيران که و مه
    وز هر دو جهان خدمت درگاه تو به
  • اي زاهد و عابد از تو در ناله و آه
    نزديک تو و دور ترا حال تباه
  • در گفتن ذکر حق زبان از همه به
    طاعت که به شب کني نهان از همه به
  • هستي که ظهور مي کند در همه شي
    خواهي که بري به حال او با همه پي
  • رو بر سر مي حباب را بين که چسان
    مي وي بود اندر وي و وي در مي وي
  • از هر که به تو گريختم سود نکرد
    از تو به تو در گريختم تا چه کني
  • اي در خم چوگان تو سرها شده گوي
    بيرون نه ز فرمان تو دل يک سر موي
  • هر که بيند در زمان آن حسن او کافر شود
    اي دريغا کين شريعت کفر ما ببريده است
  • زبور عجم اقبال لاهوري

  • عشق شورانگيز را هر جا ده در کوي تو بود
    بر تلاش خود چهي نازد که ره سوي تو بود
  • درون سينه ي ما سوز آرزو ز کجاست؟
    سبو ز ماست ولي باده در سبو ز کجاست؟
  • من بنده ي بي قيدم شايد که گريزم باز
    اين طره ي پيچان را در گردنم آويزي
  • مرا در دل خليد اين نکته ا زمرد اداداني
    ز معشوقان نگه کاري تر از حرف دلاويز است
  • مرا بنگر که در هندوستان ديگر نمي بيني
    برهمن زاده ئي رمز آشناي روم و تبريز است
  • تو بجلوه در نقابي که نگاه بر نتابي
    مه من اگر ننالم تو بگود گر چه چاره
  • زاده ي باغ و راغ را از نفسم طراوتي
    در چمن تو زيستم با گل و خار اين چنين
  • فاخته ي کهن صفير ناله ي من شنيد و گفت
    کس نسرود در چمن نغمه ي پار اين چنين