167906 مورد در 0.14 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • رباطيست گيتي دو در ساخته
    پي رهروان رهگذر ساخته
  • ببخشود بر فارسي گوهران
    به نظم دري در نظم آوران
  • هر رو که در آشنايي توست
    از پرتو رهنمايي توست
  • در دست نماند قوت کار
    وز پاي برفت زور رفتار
  • نظارگيان اين کهن دير
    در مرحله نظر سبک سير
  • هر جا بينند رشته تابي
    در گردنشان شود طنابي
  • هر جا خوانند تازه حرفي
    در نامه ز خامه شگرفي
  • هر لاله که در حريم باغيست
    از نور هدايتش چراغيست
  • راسخ قدمان باغ دايم
    در طاعتش ايستاده قايم
  • در جيب تو خاتم خلافت
    تابان ز قفايت از لطافت
  • شاهان به صفا موافق آهنگ
    وز سگخويي سپاه در چنگ
  • جان بر شرف لقايشان باد
    دل در کنف وفايشان باد
  • بر خيل رسل اماميت داد
    در سير سبل تماميت داد
  • اين هفت بساط در نوشتي
    وز چار رباط درگذشتي
  • در منزل مه مقام کردي
    کار وي ازان تمام کردي
  • در چاوشي رهت کمر بست
    وز فخر کلاه گوشه بشکست
  • چو سايه فتاد در قفايت
    تا سرمه خرد زخاک پايت
  • از اختر پر دوازه برج
    همچون از در دوازده برج
  • زان گير قياس دردمندان
    در جذبه عشق دلپسندان
  • دل بست به طرفه نازنيني
    در مجلس انس خرده بيني
  • جست از کلکم در آن شکرريز
    شيرين سخنان شکر آميز
  • در نکته وري زبان گشادند
    داد سخن اندر آن بدادند
  • در مشت من است دجله حقا
    حقابه نبايدم ز سقا
  • در لجه فيض نيست امساک
    ليکن قحط است خاطر پاک
  • تا حاضر صبحدم نشينيم
    در پرتو آن به هم نشينيم
  • خلقي زيشان درين شب تار
    بودند در اقتباس انوار
  • در شعر چو زان سخن برآيد
    زين قافيه خوبتر نشايد
  • شد در صف اين بساط آفات
    با شاهرخي قرينه مات
  • آن گشت به عادلي نکونام
    در روض رضا گرفت آرام
  • بگشاده دري به ميزباني
    در داده صلاي ميهماني
  • سادات عرب به چاپلوسي
    پيش در او به خاکبوسي
  • سرو قد گلرخان دلجوي
    چوگان شده در هواي آن گوي
  • افتاد در آن گروه جوشي
    برخاست ز جان شان خروشي
  • گرداند بر آن پريرخان پشت
    وآورد زمام ناقه در مشت
  • گفتند که در فلان قبيله
    ماهيست چو حور عين جميله
  • در حله ناز ديد سروي
    چون کبک دري روان تذروي
  • سيمين سيبي گرفته در مشت
    حلقه شده گرد سيبش انگشت
  • گشتند به روي يکدگر خوش
    در خرمن هم زدند آتش
  • در ظلمت چاه مغرب افتاد
    شد عرصه دهر ظلمت آباد
  • در سينه فروخت آتش او
    شد سوي برون عنانکش او
  • ناگاه گروهي از کرانه
    حايل گردند در ميانه
  • بردند به سر چنانکه داني
    در شيوه عشق زندگاني
  • هر روز که بامداد کردي
    در کار خود ايستاد کردي
  • عنوانکش اين صحيفه درد
    در طي صحيفه اين رقم کرد
  • ليلي پرسيد کاي يگانه
    در مجمع عاشقان فسانه
  • در نقد وفاش هيچ شک نيست
    محتاج گواهي محک نيست
  • در هر محفل که جاش کردند
    مجنون مجنون نداش کردند
  • در کارگه سپهر دوار
    بهتر نبود ز عاشقي کار
  • ياري بودش در آن قبيله
    قايم به مساعي جميله
  • شيرين کاري سخن گزاري
    در پرده عشق رازداري