167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • نکند تيره عالم از توره
    نفکند تخم سعي در شوره
  • از کفايتگري نپيچد سر
    بر کفايتگران نبندد در
  • بنده را روي در خلد آرد
    صورت بندگي بجا آرد
  • کرد جا در حظيره شهدا
    روح الله روحه ابدا
  • در مزاجت گر اختلال افتد
    منحرف گشته ز اعتدال افتد
  • داديش در حضور خود پيوست
    نبض جمع مخدرات به دست
  • چون بماند از علاج جسماني
    دست زد در علاج نفساني
  • نتواني در او گهر جستن
    بل کزو دست بايدت شستن
  • حبذا شاعران مدحت سنج
    پرده در مدح شهرياران رنج
  • رودکي آن که در همي سفتي
    مدح سامانيان همي گفتي
  • صله نظم هاي همچو درش
    بود در بار چارصد شترش
  • تا ازين کوچگه چو درگذرند
    جمع آيندگان در آن نگرند
  • قصرها پست از زلازل دهر
    قصريان بند در سلاسل قهر
  • بر در بار جمله صف بستند
    منتظر بهر بار بنشستند
  • در حريفان فتاد جوش و خروش
    برگرفتند بانگ نوشانوش
  • عارفي بود در زمين هري
    نام او سکه نگين هري
  • پيش عارف دم ارادت زد
    زان ارادت در سعادت زد
  • همت مرد چون بلند بود
    در همه کار ارجمند بود
  • نه ز نثرش لآلي منثور
    ديده در نامه دعا مسطور
  • وز آنست در جانور زندگي
    پس از زندگي وصف پايندگي
  • همي کرد در کشور محرمي
    نبوت سليمان او خاتمي
  • نگشته چو گل پايبند خسان
    نياورده سر در کمند کسان
  • چو عباسيان در عباي سياه
    سواد بصر ساخته جلوه گاه
  • در آب روان پرورش يافته
    از الوان نعمت خورش يافته
  • اگر شاه دوران نباشد حکيم
    بود در حضيض جهالت مقيم
  • رخ آورد در خدمت فيلقوس
    سرافراخت از دولت پايبوس
  • که اسرار شاهي بدان در بود
    قلاووز راه سکندر بود
  • بپرورد در لجه جودشان
    به جودي که پرورد فرمودشان
  • درختيست صندل خنک در مزاج
    پي علت گرم طبعان علاج
  • ولي هست در ديده اعتبار
    طريق جهالت هزاران هزار
  • چنين است در سفرهاي قديم
    ز فيثاغرس آن الهي حکيم
  • زماني چراغ خرد برفروز
    ببين در فروغش عمل هاي روز
  • چو پرهيزگاري شود پيشه ات
    بود خيرخواهي در انديشه ات
  • بترس از عقاب شديدالعقاب
    مکن در عقوبتگرايي شتاب
  • غلامي توانا به خدمتگري
    که در کار سختت دهد ياوري
  • فقيري در اين عرصه جايي نداشت
    سزاي نشستن سرايي نداشت
  • براي عمارت زمين خريد
    که در کندنش گنجي آمد پديد
  • بنايي برآورده در چل چله
    نگونسار سازد به يک زلزله
  • کند رخنه در سد اسکندري
    کند از گل آنگه مرمتگري
  • بگفتا که در وقت اين انتظار
    کدامين سخن بودتان اختيار
  • برانگيخت لشکر بي قهرشان
    شتابان رخ آورد در شهرشان
  • رسيدند پيشش در اثناي راه
    به عرضش رساندند کاي پادشاه
  • ازين بي وفا کاخ ناپايدار
    نهادندشان در يکي کنج غار
  • نهد مايه خرمي در مزاج
    بشويد ز خاطر غم احتياج
  • يکي روز در گرمگاه تموز
    گرفته جهان خسرو نيمروز
  • ببنديم بار از مضيق خيال
    گشاييم در بارگاه وصال
  • حکيمي دگر گفت کان کامگار
    به دانشوري در جهان نامدار
  • ولي کرد مکتوب اسکندري
    در آن شيوه و شيونش ياوري
  • ز مرگ کسانش رسد زندگي
    کند زندگي صرف در بندگي
  • اگر بر درش مرگ اگر زندگيست
    سرآورده در ربقه بندگيست