167906 مورد در 0.19 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • ما ملامت زدگانيم که در گوشه غم
    آتش دل همه از داغ هم فروخته ايم
  • بصد اميد با کوشيدنم در مدعا عرفي
    زاستغنا مدان باقيد کوشيدن نميدانم
  • شيوه هاي زاهدان گر در شمار دين بود
    غم مخور عرفي که ما هم اختراعي ميکنيم
  • من کيم رضوان آن جنت که در هر سوي راه
    طوبي از فيض نسيم بوستان ميرويدم
  • هرگز نگشايم در دکان غم دل
    وانگه که دکان باز کنم کم نفروشم
  • برديم ز کويش دم سردي وگذشتيم
    سودي بران در رخ زردي وگذشتيم
  • منم که پاره غم در دهان غم دارم
    بزير ناصيه صد داستان غم دارم
  • دلي که زخم پذيري کند نميدانم
    وگرنه تير نفس در کمان غم دارم
  • ازان ديار عدم شد مسخرم عرفي
    که صد سپاه بلا در عنان غم دارم
  • پي حسنت الوانت اين مست گل
    که در خون سرشتي بقالب مزن
  • دلا در خون سرشتي خاکم اکنون
    کهن ديوار ايمان تازه گردان
  • عرفي زگريه دست نداري که در فراق
    دردت زدل نميبرد الا گريستن
  • خوش در خورست حسرت تو با گريستن
    بي ياد تو حلال مبادا گريستن
  • گوئي که ياد مي کنمت گه گهي ولي
    بيهوده نيست در دل شبها گريستن
  • پيشت رخم در آتش دل پايدار نيست
    اي خضر هر نفس دم آبي فرو فشان
  • پيش بردم در قمار عشق جانان باختن
    صد شکافم بر دلست و يک گريبان باختن
  • بيدل و دينم وگرنه من کجا سهو از کجا
    از تهي دستي دليرم در پريشان باختن
  • دست عرفي از گريبان کس جدا هرگز نديد
    خواهد آخر دست در چاک گريبان باختن
  • در راه طلب عرفي با هوش و سبک ميرو
    چون پاي زپي ماند برکوچه مستي زن
  • مجاوران حرم را در آستانه عشق
    غبار ناصيه آشوب بر جباه فشان
  • بسوز گريه من اي بهشت بر در وصل
    که مشت شبنم و برگ گلاب شاه فشان
  • کرشمه که نگيرم بجيب حسن آرام
    بسوز پرده و در دامن نگاه فشان
  • شهسوار حسن را سرمست بايد بود ليک
    ني چنان مستي که در دستش عنان آيد گران
  • در غمي زد غوطه عرفي کام غم لذت سرشت
    بردل ياران سبک بر دشمنان آيد گران
  • برافکن پرده از حيرت چو عرفي بي زبانم کن
    چرا بسيار ميکوشي در اثبات گناه من