167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • دور از تو در جهان فراخم مجال نيست
    عالم به چشم تنگ دلان چشم سوزنست
  • شيرين به در نمي رود از خانه بي رقيب
    داند شکر که دفع مگس بادبيزنست
  • ز روي کار من برقع برانداخت
    به يک بار آن که در برقع نهانست
  • ندانستي که در پايان پيري
    نه وقت پنجه کردن با جوانست
  • گمان برند که در باغ عشق سعدي را
    نظر به سيب زنخدان و نار پستانست
  • و ما ابري نفسي و لا ازکيها
    که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست
  • به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر
    گرش به خواب ببينم که در کنار منست
  • درون خلوت ما غير در نمي گنجد
    برو که هر که نه يار منست بار منست
  • ستمگرا دل سعدي بسوخت در طلبت
    دلت نسوخت که مسکين اميدوار منست
  • به حسن طلعت ليلي نگاه مي نکند
    فتاده در پي بيچاره اي که مجنونست
  • خيال روي کسي در سرست هر کس را
    مرا خيال کسي کز خيال بيرونست
  • بخت جوان دارد آن که با تو قرينست
    پير نگردد که در بهشت برينست
  • آينه اي پيش آفتاب نهادست
    بر در آن خيمه يا شعاع جبينست
  • چمن امروز بهشتست و تو در مي بايي
    تا خلايق همه گويند که حورالعينست
  • هر چه گفتيم در اوصاف کماليت او
    همچنان هيچ نگفتيم که صد چندينست
  • با خردمندي و خوبي پارسا و نيک خوست
    صورتي هرگز نديدم کاين همه معني در اوست
  • جماعتي به همين آب چشم بيروني
    نظر کنند و ندانند کآتشم در توست
  • سرمست درآمد از درم دوست
    لب خنده زنان چو غنچه در پوست
  • چون ديدمش آن رخ نگارين
    در خود به غلط شدم که اين اوست
  • رضوان در خلد باز کردند
    کز عطر مشام روح خوش بوست
  • پيش قدمش به سر دويدم
    در پاي فتادمش که اي دوست
  • چشمش به کرشمه گفت با من
    در نرگس مست من چه آهوست
  • شراب خورده معني چو در سماع آيد
    چه جاي جامه که بر خويشتن بدرد پوست
  • هر که با مستان نشيند ترک مستوري کند
    آبروي نيک نامان در خرابات آب جوست
  • صاحب دلي نماند در اين فصل نوبهار
    الا که عاشق گل و مجروح خار اوست
  • داني کدام خاک بر او رشک مي برم
    آن خاک نيکبخت که در رهگذار اوست
  • دل عشوه مي فروخت که من مرغ زيرکم
    اينک فتاده در سر زلف چو دام اوست
  • آن که دل من چو گوي در خم چوگان اوست
    موقف آزادگان بر سر ميدان اوست
  • ره به در از کوي دوست نيست که بيرون برند
    سلسله پاي جمع زلف پريشان اوست
  • گر کند انعام او در من مسکين نگاه
    ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست
  • چون تو گلي کس نديد در چمن روزگار
    خاصه که مرغي چو من بلبل بستان اوست
  • خواهم که بيخ صحبت اغيار برکنم
    در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست
  • تشريف داد و رفت ندانم ز بيخودي
    کاين دوست بود در نظرم يا خيال دوست
  • هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست
    مقبل کسي که محو شود در کمال دوست
  • بر ماجراي خسرو و شيرين قلم کشيد
    شوري که در ميان منست و ميان دوست
  • گرم تو در نگشايي کجا توانم رفت
    به راستان که بميرم بر آستان اي دوست
  • تنم بپوسد و خاکم به باد ريزه شود
    هنوز مهر تو باشد در استخوان اي دوست
  • هر غزلم نامه ايست صورت حالي در او
    نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوي دوست
  • سعدي چراغ مي نکند در شب فراق
    ترسد که ديده باز کند جز به روي دوست
  • اگر پيشم نشيني دل نشاني
    و گر غايب شوي در دل نشان هست
  • توانگران را عيبي نباشد ار وقتي
    نظر کنند که در کوي ما گدايي هست
  • سروها ديدم در باغ و تأمل کردم
    قامتي نيست که چون تو به دلارايي هست
  • هرگز از دوست شنيدي که کسي بشکيبد
    دوستي نيست در آن دل که شکيبايي هست
  • صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم
    همه دانند که در صحبت گل خاري هست
  • باد خاکي ز مقام تو بياورد و ببرد
    آب هر طيب که در کلبه عطاري هست
  • هر آن که با تو دمي يافتست در همه عمر
    نيافتست اگرش بعد از آن تمناييست
  • وليک عذر توان گفت پاي سعدي را
    در اين لجم چو فروشد نه اولين پاييست
  • کسي که روي تو ديدست از او عجب دارم
    که باز در همه عمرش سر تماشاييست
  • تو را ملامت سعدي حلال کي باشد
    که بر کناري و او در ميان درياييست
  • صيد از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
    ور نه چو در کمند بميرد عجيب نيست
  • بگريست چشم دشمن من بر حديث من
    فضل از غريب هست و وفا در قريب نيست
  • اي خواجه به کوي دلستانان
    زنهار مرو که ره به در نيست
  • خالي از ذکر تو عضوي چه حکايت باشد
    سر مويي به غلط در همه اندامم نيست
  • نازنينا مکن آن جور که کافر نکند
    ور جهودي بکنم بهره در اسلامم نيست
  • مرد گستاخي نيم تا جان در آغوشت کشم
    بوسه بر پايت دهم چون دست بالاييم نيست
  • تا مصور گشت در چشمم خيال روي دوست
    چشم خودبيني ندارم روي خودراييم نيست
  • در من اين هست که صبرم ز نکورويان نيست
    زرق نفروشم و زهدي ننمايم کان نيست
  • چشم برکرده بسي خلق که نابينااند
    مثل صورت ديوار که در وي جان نيست
  • در همه شهر اي کمان ابرو
    کس ندانم که صيد تير تو نيست
  • گر بگيري نظير من چه کنم
    گر مرا در جهان نظير تو نيست
  • همه عالم به عشقبازي رفت
    نام سعدي که در ضمير تو نيست
  • تا سر زلف پريشان تو در جمع آمد
    هيچ مجموع ندانم که پريشان تو نيست
  • همه عالم صنم چين به حکايت گويند
    صنم ماست که در هر خم زلفش چينيست
  • روي اگر باز کند حلقه سيمين در گوش
    همه گويند که اين ماهي و آن پروينيست
  • گر منش دوست ندارم همه کس دارد دوست
    تا چه ويسيست که در هر طرفش رامينيست
  • نام سعدي همه جا رفت به شاهدبازي
    وين نه عيبست که در ملت ما تحسينيست
  • در تفکر عقل مسکين پايمال عشق شد
    با پريشاني دل شوريده چشمم خواب داشت
  • کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل
    شحنه عشقت سراي عقل در طبطاب داشت
  • نقش نامت کرده دل محراب تسبيح وجود
    تا سحر تسبيح گويان روي در محراب داشت
  • غنچه ديدم که از نسيم صبا
    همچو من دست در گريبان داشت
  • ز خاطرم غزلي سوزناک روي نمود
    که در دماغ فراغ من اين قدر مي گشت
  • دل ضعيفم از آن کرد آه خون آلود
    که در ميانه خونابه جگر مي گشت
  • گر نسخه روي تو به بازار برآرند
    نقاش ببندد در دکان صناعت
  • اي سرو خرامان گذري از در رحمت
    وي ماه درافشان نظري از رافت
  • عشق در دل ماند و يار از دست رفت
    دوستان دستي که کار از دست رفت
  • اي عجب گر من رسم در کام دل
    کي رسم چون روزگار از دست رفت
  • عشق و سودا و هوس در سر بماند
    صبر و آرام و قرار از دست رفت
  • دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود
    سايه اي در دلم انداخت که صد جا بگرفت
  • دل شوريده ما عالم انديشه ماست
    عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت
  • عشقت بناي عقل به کلي خراب کرد
    جورت در اميد به يک بار برگرفت
  • شوري ز وصف روي تو در خانگه فتاد
    صوفي طريق خانه خمار برگرفت
  • عارف مجموع را در پس ديوار صبر
    طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
  • اي چشم خرد حيران در منظر مطبوعت
    وي دست نظر کوتاه از دامن ادراکت
  • درد دل با سنگ دل گفتن چه سود
    باد سردي مي دمم در آهنت
  • گفتم از جورت بريزم خون خويش
    گفت خون خويشتن در گردنت
  • هر که را گم شدست يوسف دل
    گو ببين در چه زنخدانت
  • فتنه در پارس بر نمي خيزد
    مگر از چشم هاي فتانت
  • جان در تن مشتاقان از ذوق به رقص آيد
    چون باد بجنباند شاخي ز گلستانت
  • هر چند نمي سوزد بر من دل سنگينت
    گويي دل من سنگيست در چاه زنخدانت
  • آخر چه بلايي تو که در وصف نيايي
    بسيار بگفتيم و نکرديم بيانت
  • بازآي که در ديده بماندست خيالت
    بنشين که به خاطر بگرفتست نشانت
  • اگر نه سرو که طوبي برآمدي در باغ
    خجل شدي چو بديدي قد خرامانت
  • در دلم هيچ نيايد مگر انديشه وصلت
    تو نه آني که دگر کس بنشيند به مکانت
  • اي رقيب ار نگشايي در دلبند به رويم
    اين قدر بازنمايي که دعا گفت فلانت
  • آيينه اي طلب کن تا روي خود ببيني
    وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
  • هر دم کمند زلفت صيدي دگر بگيرد
    پيکان غمزه در دل ز ابروي چون کمانت
  • سعدي چو دوست داري آزاد باش و ايمن
    ور دشمني بباشد با هر که در جهانت
  • سوگند به جانت ار فروشم
    يک موي به هر که در جهانت
  • وين سر که تو داري اي ستمکار
    بس سر برود در آستانت
  • بس فتنه که در زمين به پا شد
    از روي چو ماه آسمانت