167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • کو معرکه عشق که از جام شهادت
    بيخود شده در لجه خون بحل افتم
  • آخر که مرا گفت که از باغچه قدس
    بيفايده در دامگه آب و گل افتم
  • عرفي که گمان داشت که از وادي اسلام
    باز آيم و در سجده بت منفعل افتم
  • عرفي خموشيي بگزنيم که در بهار
    گل بيندم بباغ و نداند که بلبلم
  • از ناوک تو عمدا دشوار ميدهم جان
    تا در دلت بماند ذوق شهادت من
  • باغبان عشق ميگويد که خاکستر شود
    شانه باد صبا در طره شمشاد من
  • کفر ني اسلام ني اسلام کفر آميزني
    حکمت ايزد ندانم چيست در ايجاد من
  • برقص اي نيم بسمل صيد و در دل
    شکستنهاي پيکان تازه گردان
  • دلا در خون سرشتي خاکم اکنون
    کهن ديوار ايمان تازه گردان
  • پي بالانشيني واعظا مي را مکن ضايع
    بيا در ديرهم صدر لوندان مي توان بودن
  • بگوئيدم که تا تسبيح بر زنار بگزينم
    اگر در زمره طاعت پسندان ميتوان بودن
  • چون خرامد دردلم جان همچو آب زندگي
    سر نهد در پاي سرو قامت دلجوي او
  • اي قلم شعله سوز دود دل ما بسوز
    آتش حسرت فروز در دل اوراق نه
  • عرفي اگر در جگر شعله نداني شکست
    صد فلک از دود دل بر سر افاق نه
  • زره وفا در اين کو که گذشته دامن افشان
    که غبار کوچه ما بر توتيا نشسته
  • کي دو عروس را بهم تاب مشارکت بود
    يا در مردمي مزن ياسه طلاق آزده
  • دل بود شايسته درد آنگه از صد دل يکي
    سر بياد چشم جانان در پي آهومنه
  • گر دليرانه بتازي بمن اي چرخ رواست
    تاتو در معرکه صيد زبون داشته
  • نوش کن خون دلم تا بشناسي اي خضر
    که تو در چشمه حيوان همه خون داشته
  • بهر فريب سايه نيندازيم بسر
    در زير شاخ سدره بخوابم نميکني
  • مرا اين آتش از داغ جدائي بيشتر سوزد
    که ميگويند جا در منزل بيگانه داري
  • زآسيب نظر گر ميگريزي در دلم بنشين
    که آنگه خالي از نامحرمان کاشانه داري
  • تا کي از عشوه نيم مستانرا
    بشکني جام و در خمار کشي
  • تا کي اي دل عروس عصمت را
    عقد بندي و در کنار کشي
  • عشق را شو که خويش را ترسم
    در شبيخون روزگار کشي