167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • از نگاه مست عرفي ديده مالا مال بود
    گريه زد موجي وآتشخانه در خون ميرود
  • لنگان روند در قدمم تا سبک روم
    چون پابسنگ برزنم آتش عنان شوند
  • در ترکتاز فتنه بپوشند ديدگان
    بگريزم ارز حادثه ديده بان شوند
  • در بندچه گذاشته يوسف ، کنند خواب
    چون شد خلاص بر اثر کاروان شوند
  • اينک زدند مسند جاهي که قدسيان
    در سايه دعا بدر آسمان شوند
  • مستان عشق خانه در آتش گرفته اند
    گويا قدح ز خوي تو سرکش گرفته اند
  • اينک ره گريز ، چه سود از گريختن
    سرتا سر زمانه در آتش گرفته اند
  • زنداني عشق تو بگلزار نگنجد
    جز در قفس اين مرغ گرفتار نگنجد
  • مگر لب تو نصيب شراب ميگردد
    که آب در دهن آفتاب ميگردد
  • نيست در خوان محبت خورشي غير نمک
    لخت دل هر که نيندوخته مهمان نشود
  • ديدن روي تو ممکن نبود بي حيرت
    آن نه چشمست که در روي تو حيران نشود
  • از پي صيدي دگر تا نجهاندي سمند
    نفع رهايي نيافت آهوي سر در کمند
  • در ره عشق اي بلا مهلت کافي بس است
    جان سلامت روي باد فداي گزند
  • دوست در پيش نظر چون غمش ازدل برود
    چکنم آه که يکدم ز مقابل برود
  • ننگ آن صيد زبونم که چو در صيدگهي
    بغلط کشته شود ننگ بقاتل برود
  • کجاست فتنه که آن شوخ را سوار کند
    زمانه را گل آشوب در کنار کند
  • بناله نرم نسازم دلت از آن ترسم
    که ناله دگري در دل تو کار کند
  • عازم هيچ غم آباد نگردد غم دوست
    که مرا دست در آغوش حمايل نبرد
  • کو فنا تا زخمها شمشير در مرهم نهند
    بيخودي وهوشمندي سر بپاي هم نهند
  • اشک ريزان ترا نازيم کز لخت جگر
    يک چمن گل در کنار قطره شبنم نهند
  • اهل دل عرفي اگر يابند فرمان طرب
    قصر شادي رابنا در شاهراه غم نهند
  • سينه گرم نداري مطلب صحبت عشق
    آتشي نيست چو در مجمره ات عود مخر
  • باد دي گو ورق لاله وشمشاد ببر
    هر چه در معرض باد آمده گو باد ببر
  • خسرو آوردي وبستيش در قصر بروي
    باز گرداي فلک ومژده بفرهاد ببر
  • برو اي غم خبري از دل آواره بيار
    ز آنچه در اين هنر اندوخته يکباره بيار