167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • در چمنهاي محبت هر قدم چون کربلا
    از نسيم عشوه فرش ارغوان انداخته
  • سايه پرورد غمت در آفتاب رستخيز
    فرش استبرق بزير سايبان انداخته
  • اي مذلت را روايي داده در بازار عشق
    عزت و شان را ز اوج عزوشان انداخته
  • زين خجالت چون برون آيم که دل در موج خون
    نوعروسان غمت را موکشان انداخته
  • کرده از عرفان لباس عجز را دامن دراز
    کوتهي در جيب عقل نکته دان انداخته
  • شرع گويد منع لب کن عشق گويد نعره زن
    اي توهم در ره عشقت عنان انداخته
  • حيرت حسن ترا نازم که در بزم وصال
    جام آب زندگي از دست جان انداخته
  • وصف صنعت کز لب هر ذره ميريزد برون
    نطق را در معرض عقداللسان انداخته
  • در ثنايت چون گشايم لب که برق ناکسي
    منطقم را آتش اندر خانمان انداخته
  • مست ذوق عرفيم کز نغمه توحيد تو
    لذت آوازه در کام جهان انداخته
  • گر بي شهادت از در عشقت روان کنند
    تيغ کرشمه و دل نامهربان مخواه
  • گر مژده وصال رسد در زمان بمير
    وز بعد مرگ اگر برسد دوست جان مخواه
  • اي مرغ سدره ، در طيران ابد بمان
    منشين بخاک طوبي و انس مکان مخواه
  • تا ميزبانيت نکشد در خم غرور
    تنها بطرف سفره نشين ميهمان مخواه
  • ترحمي نکند حسن بر دلم ، گوئي
    که در زمانه يوسف نبود زنداني
  • زدين خويش سوالش کنند در محشر
    کسي که عشق تو نگزيد بر مسلماني
  • بعهد او شعرا در صفات زلف بتان
    کنند نقل بجمعيت از پريشاني
  • دل حسود ز ويران ترست زان موضع
    که در زمانه جود تو ميکند کاني
  • تو زيب محفل و من بينمت که در ميدان
    سر زمانه بفتراک بسته ميراني
  • نهال بخت تو در گلشني بود سر سبز
    که راه کاهکشانش کند خياباني
  • سمند دولت جاويديت که در هر گام
    بساط کون و مکان بايدش بميداني
  • بخرق عادت اگر ملتفت شوي شايد
    که کنه خويش در ادراک عقل گنجاني
  • چو عرض معجزه را تربيت دهي شايد
    که سايه در بغل آفتاب بالاني
  • همان عصاي کليم است خامه تو ولي
    صلاح در قلمي ديده ني بثعباني
  • بماني از حرکت آفتاب در مطلع
    مثال ديده احول بگاه حيراني