167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • در اين هوس که رود همعنان او نفسي
    شبانه روز زند شاطر سپهر شلنگ
  • حساب طول عمل در فضاي ميدانش
    چو عرصه ابد است و شماره فرسنگ
  • صنم بجيب نه تا خيزم از در اسلام
    ردا بدوش نه تا بگذرم بشهر فرنگ
  • هجوم دعوي من در تساوي اضداد
    کنايتي است که آيينه ام ندارد زنگ
  • زهي مجال چو حفظت ببحر خيمه زند
    که بعد از اين شکند زوري در آب نهنگ
  • فروغ شعله قهرت فتد چو در ارحام
    بچشمه سار برآيد سمندر از خرچنگ
  • گيرد از فيض هوا طبع جواهر دارو
    خصمت ار سوده الماس کند در مکحل
  • انبساطي است در اين فصل که بي کاوش عقل
    شايد ار باز شود عقده ما لاينحل
  • اي شب هجر تو در ديده خورشيد سبل
    چشم روح القدس از شوق جمالت احول
  • از دل و دامن آلوده در يأس مزن
    دجله عفو باينها نشود مستعمل
  • مير ابوالفتح که در سينه دولت مهرش
    آفتابي است که تحويل ندارد ز حمل
  • روي در روي رود سايه او با خورشيد
    چشم بر چشم کند پايه او جنب زحل
  • يکدرم وار نيايد زر خالص بيرون
    گر ضميرش زر خورشيد در آرد بعمل
  • در مقاميکه کند روي کنايت بعدو
    ضرب شمشير ندارد اثر ضرب مثل
  • تا گرفته زسخاي تو جواهر دارو
    جود حاتم شده در ديده اميد سبل
  • گر بخورشيد دهد سرعت او در يک دم
    آيد از ثور بترتيب منازل بحمل
  • پرغروري است که تا من در مدحت نزدم
    اين گمان داشت که دورانش نياورد بدل
  • هر سر مويش اگر باز شکافي بيني
    سومناتي است که چيده است در اولات و هبل
  • دعوي همت از شرم خسان در خلوت
    بشکند رنگش اگر جامه نباشد مخمل
  • دارد از عزت اصل گهر و ذلت شعر
    پاي درتحت ثري دست در آغوش زحل
  • در نثارت گهر چند طمع داشت قضا
    زآن باخلاص تو بشکست غرورش اول
  • بعد ازين از فيض رنگ آميزي فصل بهار
    خامه نيرنگ ريزد بر در و ديوار گل
  • گر چه مستغني بود عاشق زفيض هر هوا
    رويد از نور نگاهش در دم ديدار گل
  • گرهمي داند که تاراج خزاني در پي است
    از چه مينازد بمشتي درهم و دينار گل
  • جاه او ديد آسمان و چشمه خورشيد ، گفت
    بلبلي از باغ ما بگرفته در منقار گل