167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • جاه ترا سپهر سمندي بود که هست
    از آفتاب شعشعه در گردنش قطاس
  • نظم حسود و شعر مرا در ميان بود
    بعدي که واقع است ميان اميد و يأس
  • بي خوشه باد کشت مراد مخالفت
    چندانکه دانه آرد شود در دهان آس
  • دلت ريش است و رو، زنجير الماسش بهر مونه
    مکن در کشت عيش آباد دوشادوش درمانش
  • دلي شوريده خوانندش که در بازار معشوقي
    خريدار پريشاني است صد زلف پريشاني
  • مسلماني کسي داند که در يکرنگي وحدت
    ز هر موچشمه خون ريزد ار خواني مسلمانش
  • نيابت ز آن معلم جوي اندر حکمت آموزي
    که لوح جوهر کل ساده يابي در دبستانش
  • دماغ آن کي از بوي محبت عطسه ريزاند
    که مي سوزند عود عافيت در زير دامانش
  • وفا را يادگير از دوست کز ماتم سيه سازد
    لباس کعبه در مرگ شهيدان بيابانش
  • چراغ دل بيفروزند در بزم سيه رويي
    که شمع آفتاب از دود ميرد درشبستانش
  • برآن شايد گشودن چشمه معني که چون بروي
    فشاني قطره ذوق افکند در قعر عمانش
  • سلامت رابدار نيستي بر مي کشد شاهي
    که فرمان مي رود در کشور دلهاي ويرانش
  • زهر مو عالمي زنار و ناقوسش فرو ريزد
    اگر کافر دلم در رعشه آرد بوي ايمانش
  • کسي کز لذت طاعت بود محروم من ضامن
    که بگذارند در جنت ولي با داع حرمانش
  • امام شهر يعني هادي ما در دم مردن
    شهادت بر زبان راند مبارک باد ايمانش
  • سماع آموز زان مجنون که در هنگامه هستي
    برنگ شعله دارد جنبشي با طبع رقصانش
  • بمژگان رخنه در کشتي کن ارطوفان سبک باشد
    درآن درياي بي ساحل که تسليم است پايانش
  • سفال از بهر مي جستم در دير مغان ناگه
    خضر برسنگ دلها زد سبوي آب حيوانش
  • جهاني را هماي فيض او در زير پر دارد
    که مينازد بزاغي هدهد روح سليمانش
  • عطاي او بود ابري که در صحراي ناکامي
    گل مقصود روياند زخار يأس بارانش
  • زهي رحمت که بنمودي بخلق آييينه روي
    که ايزد در نقاب حسن خود مي داشت پنهانش
  • حکيم در سخن اينک حديثم فاش مي گويد
    که افلاطون بود عرفي و شيراز است يونانش
  • در مغز دماغ او خبر نيست
    از عنبر و بان آفرينش
  • زد در آن بحر غوطه کز آتش
    بوالفرج را نشد گلو نمناک
  • اگر بساحت ميدان او در آيد غم
    وگر گشاده شود از هجوم غم دل تنگ