167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • عشقت از بازيچه در بزمي اگر مستي کند
    شيشه مي را شکستن برسر فغفور باد
  • جهان بگشتم و دردا بهيچ شهر و ديار
    نيافتم که فروشند بخت در بازار
  • زمنجنيق فلک سنگ فتنه مي بارد
    من ابلهانه گريزم در آبگينه حصار
  • عجب که نشکنم اين کارگاه مينايي
    که شيشه خالي و من در لجاجتم زخمار
  • ز سلک مدت عمرم که روزها دزديد
    که فصل شيب و شبابم گذشت در شب تار
  • وگر زبوته خاري کنم شبي بالش
    بسعي زلزله در ديده ام خلاند خار
  • بصيد موري اگر ناوکي بزه بندم
    دهان مار کند در گزيدنم سوفار
  • کسي چگونه بسامان در آورد آن سر
    که چون ز زانو برداشت کوفت بر ديوار
  • چه مرقد آن که بود در شکنجه تا بفلک
    هواي منظر او از تراکم انظار
  • زهي صفاي عمارت که در تماشايش
    بديده باز نگردد نگاه از ديوار
  • زسقف گنبدش امسال باز مي آيد
    هرآن صدا که کسي داده در حريمش پار
  • چه قدر صبح شناسند ساکنان درش
    که در حوالي او شام را نبوده گذار
  • گرآفتاب درآيد بگنبدش گويي
    که در ميانه فانوس شد مگس طيار
  • ز ذره هاي پريشان شعاع نور افشان
    نجوم بي مدد آسمان در و سيار
  • گليست در چمن صنع شکل قبه او
    که عرش داشته بردور او ، زکنگره خار
  • بگاه جوش زيارت در آستانه او
    نا آسمان بته کفش گم کند دستار
  • رموز غيب مصور شود درو هر دم
    چو خاطري که بود در تصور اسرار
  • لغت نويس خرد در صحاح همت او
    بمعني لغت اندک آورد بسيار
  • برنگ دايره در حصر جود او هر دم
    شود ملاقي آغاز انتهاي شمار
  • جحيم شاخ گلي از حديقه احسان
    بهشت برگ خسي در شکنجه عصار
  • چو مهر راي تو در صبحدم شود طالع
    شود ز فرط تهوع گلوي صبح فگار
  • عمل طراز فلک در صلاح کون و فساد
    اگر نهد بخلاف مصالح تو مدار
  • ز مردمک نرسد نور تا ابد بمژه
    چو بشکني حرکت در مفاصل انظار
  • هنوز ناصيه آفتاب در عرق است
    از آن فروغ که بر وي فشاندي از رخسار
  • ز وعده ها که بخود کرده ام يکي اينست
    که در طواف تو خواهم گريستن بسيار