167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

شاه و درويش هلالي جغتايي

  • گفت: شايد که در فروغ چراغ
    بينم آن شمع بزم را بفراغ
  • هيچ کس هم عنان من نشود
    در سخن هم زبان من نشود
  • مرکب ناز تاخت بر سر او
    همچو جان جا گرفت در بر او
  • باز گفتش که: روز حال تو چيست؟
    در چه فکري شب و خيال تو چيست؟
  • باز گفتش که: چون شبت سيهست
    در شب تيره مشعل تو مهست
  • باز گفتش که: در ضمير تو چيست؟
    حاصل عمر دلپذير تو چيست؟
  • گفت: غير از تو نيست در دل من
    غير ازين خود مباد حاصل من
  • همچنين چند روز پي در پي
    گذر افتاد شاه را بر وي
  • جاي در شهر کن که آنجا به
    سگ شهر از غزال صحرا به
  • در و ديوار و کوي شهر مدام
    سايه افگنده بر خواص و عوام
  • باز درويش در فراق بماند
    دل پر از درد و اشتياق بماند
  • روي در حالتي غريب آورد
    اين بلا بر سرش رقيب آورد
  • رگ و پي از تف سموم گداخت
    مغز در استخوان چو موم گداخت
  • بط که در آب داشت مسکن خويش
    بود بريان ميان روغن خويش
  • هر که مي راند توسن سرکش
    توسنش نعل داشت در آتش
  • در چنين روزها مگر يک روز
    از تف آفتاب عالم سوز
  • هر حکيمي که در ديارش بود
    همه را خواند و کرد گفت و شنود:
  • آن نه دريا، که بود صد قلزم
    صد چو توفان نوح در وي گم
  • از خوشي کف زنان که: دارد در
    کف او خالي و کنارش پر
  • بود چون بحر و کان ز معني پر
    اين يکي لعل دارد و آن در
  • تا در آن صيدگه مقامش بود
    مرغ و ماهي اسير دامش بود
  • بسکه کاهيده بود از اندوه
    بود مانند کاه در پس کوه
  • همچو ني دور ازان لب چو شکر
    در نيستان بناله بست کمر
  • مرغ هوشش ز شوق در پرواز
    چشم بر راه و گوش بر آواز
  • گر چه در روز صيد فيروزست
    ليک بر دست من نو آموزست