167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

شاه و درويش هلالي جغتايي

  • از دهانش نشانه هيچ نبود
    جز سخن در ميانه هيچ نبود
  • گر ترا هست مشکلي در دل
    بکن از من سؤال آن مشکل
  • گر چه جفت اند آن دو بي کم و بيش
    ليک طاقند در نکويي خويش
  • شاه گفتا که: در کدام کتاب
    خوانده اي اين چنين سؤال و جواب؟
  • خوبرويي که هست عاشق دوست
    در جهان هر که هست عاشق اوست
  • او هم آواز و هم زبان مي شد
    پس بتقريب در فغان ميشد
  • که: غريبم درين ديار بسي
    در غريبي چو من مباد کسي
  • آري، اينست کار عاشق زار
    تا کند جا هميشه در دل يار
  • او گرفتار ماند در مکتب
    با دروني سيه تر از دل شب
  • شه، که صد ناز و عشوه در سر داشت
    ناگه از خواب ناز سر برداشت
  • هم کله کج نهاد بر سر خويش
    هم قبا چست کرد در بر خويش
  • دل و جانش در اضطراب افتاد
    مست بيخود شد و خراب افتاد
  • شاه چون ديد بيقراري او
    در دلش کار کرد زاري او
  • پيش او رفت و گفت: حال تو چيست؟
    در چه انديشه اي؟ خيال تو چيست؟
  • جاي در پيشگاه خانه گرفت
    و آن گدا جا بر آستانه گرفت
  • بسکه بودند هر دو مايل هم
    جا گرفتند در مقابل هم
  • همه هستند، يار نيست، چه سود؟
    سرو من در کنار نيست، چه سود؟
  • واقف از حال شاه در همه حال
    همدم و همنشين او مه و سال
  • بود در گفتگو که آمد شاه
    شد ز گفت و شنودشان آگاه
  • عمر ميخواستم ز آب حيات
    تشنه مردم ز شوق در ظلمات
  • يافت شه از اداي آن تسکين
    بست دل در وفاي آن مسکين
  • پيش درويش همچو گل بشکفت
    رفت در خنده همچو غنچه و گفت:
  • چند روزي چو در ميان بگذشت
    حال درويش زين و آن بگذشت
  • عاقبت تشت او ز بام افتاد
    اين صدا در ميان عام افتاد
  • هيچ جا در جهان حبيبي نيست
    که بدنبال او رقيبي نيست