167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • ز پير ميکده عمري در التماس شدم
    که خاک درگه دير فلک اساس شدم
  • کاشکي! خاک حريم حرمت مي بودم
    مي خراميدي و من در قدمت مي بودم
  • گر بسر رشته مقصود رسيدي دستم
    دست در سلسله خم بخمت مي بودم
  • رسيد جان بلب و نيست غير ازين هوسم
    که آيم و بسگان در تو بسپارم
  • خلاصي من از آن قيد زلف ممکن نيست
    که در کمند بلاي سيه گرفتارم
  • من طاقت ناديدن روي تو ندارم
    مپسند که در حسرت ديدار بميرم
  • خورشيد حياتم بلب بام رسيدست
    آن به که در آن سايه ديوار بميرم
  • چون يار بسر وقت من افتاد، هلالي
    وقتست اگر در قدم يار بميرم
  • کمال فضل بتحصيل عاشقيست، خوش آن دم
    که در مطالعه صفحه جمال تو باشم
  • فرداي قيامت نروم جانب طوبي
    در سايه سرو قد دلجوي تو باشم
  • گفت: با چشمت بگو تا: در ميان مردمان
    سوي ما هردم نيندازد نظر، گفتم: بچشم!
  • گفت: اگر دارد، هلالي، چشم گريانت غبار
    کحل بينايي بکش زين خاک در، گفتم: بچشم!
  • تا در حريم کوي تو پهلو نهاده ام
    هر دم هزار عيش ز پهلوي خود کنم
  • چند دارم در فراقش حالت نزع روان؟
    کاشکي! يکبار گي جان را ز تن بيرون کنم
  • خواهم گهي بخاطر او بگذرم ولي
    سنگين دلست، در دل او راه چون کنم؟
  • در پاي او بمردم و قدرم نشد بلند
    يارب، ز دست همت کوتاه چون کنم؟
  • رفتي و در محنت جان کندنم انداختي
    گر بيايي زنده مانم، ور نيايي چون کنم؟
  • خوشست بزم تو، ليکن کجاست طاقت آن
    که در ميان رقيبان ترا نظاره کنم؟
  • هلالي، از رخ جانان بماه نتوان ديد
    ز آفتاب چرا روي در ستاره کنم؟
  • آنکه در صومعه چل سال شب آورد بروز
    وين زمان معتکف دير مغانست منم
  • عاشقان همه نامي و نشاني دارند
    آنکه در عشق تو بي نام و نشانست منم
  • کدام صبح سعادت بود مبارک ازينم؟
    که در برابرت آيم، صباح روي تو بينم
  • امروز درين شهر دلي نيست، که او را
    در دام بلاي تو گرفتار نبينم
  • در سرم هست که: چون خاک شود قالب من
    بهواي لب ميگون تو پيمانه شوم
  • تا بسوداي تو افتاديم در بازار عشق
    از زيان هر دو عالم فارغيم، از سود هم