167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • اين که گل در عرق نشست و گداخت
    همه از انفعال آن بدنست
  • يک شب از در درآ، که ماه رخت
    شمع بزم و چراغ انجمنست
  • در علاج درد من کوشش مفرما، اي طبيب
    زانکه هر دردي که از عشقست درمان منست
  • هر چه مي گويد هلالي در بيان زلف او
    حسب حال تيره بخت پريشان منست
  • گر چه در عهد تو شيرين سخنان بسيارند
    کس بشيرين سخني مثل تو کم شيرينست
  • در دوستي ملاحظه مرگ و زيست نيست
    دشمن به از کسي، که نميرد براي دوست
  • در حلقه سگان درش مي روم، که باز
    احباب صف زنند بگرد سراي دوست
  • گفتم: هميشه فکر وصال تو مي کنم
    در خنده شد که: اين همه فکر محال چيست؟
  • دردا! که عمر در شب هجران گذشت و من
    آگه نيم هنوز که: روز وصال چيست؟
  • چون حل نمي شود بسخن مشکلات عشق
    در حيرتم که: فايده قيل و قال چيست؟
  • خواهم بصد هزار زبان وصف او کنم
    ليکن مقصرم، که زبان در دهن يکيست
  • در درگهت رقيب و هلالي برابرند
    طوطي درين ديار چرا با زغن يکيست؟
  • باز در جلوه ناز آمده اي همچو نهال
    جلوه ناز نهال تو مرا خواهد کشت
  • روز وصلست، تو در کشتن من تيغ مکش
    که شب هجر خيال تو مرا خواهد کشت
  • تويي آن پادشه مملکت حسن، که نيست
    حشمت و خيل بتان در خور خيل و حشمت
  • در کوي تو آمد بسرم سنگ ملامت
    مشکل که ازين کوي برم جان بسلامت
  • مستي و گردني چو صراحي کشيده اي
    خوش آنکه دست خويش در آرم بگردنت
  • بعد ازين لطف کن و در دل تنگم بنشين
    تا نشستن نتواند دگري پهلويت
  • ميانت يکسر مويست و جان در اشتياق او
    بيا، اي جان مشتاقان فداي هر سر مويت
  • هلالي را نگشتي، گر سجود از ديدنت مانع
    سرش در سجده بودي، تا قيامت، پيش ابرويت
  • قرار در شکن زلف يار خواهم کرد
    بدين قرار دل بيقرار شد باعث
  • توانگري که در خير بر فقيران بست
    دري ز عالم بالا بروي او نگشاد
  • سرکشان را از رکابت باد طوق بندگي
    حلقه نعل سمندت چرخ را در گوش باد
  • ز خانه تا بدر آيي و پا نهي بسرم
    سرم فتاده بخاک در سراي تو باد
  • بدرد خوي گرفتم، دوا نميخواهم
    هميشه در دل من درد بي دواي تو باد