167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان هاتف اصفهاني

  • پيوسته کليد فتح دارد در مشت
    آن دست که بر قبضه اين شمشير است
  • اين تيغ که در کف آتشي سوزان است
    هم دشمن عمر و هم عدوي جان است
  • با اين همه جان بخشد اگر نيست شگفت
    چون در کف فياض هدايت خان است
  • آن دم که دمد ز گوشه لب نايي
    در ني، ز دم عيسي مريم خوشتر
  • باز آي و دلم ز هجر پردرد نگر
    در سينه گرمم نفس سرد نگر
  • گفتي هاتف چه حال داري بي من
    در گوشه اي افتاده به حالي که مپرس
  • دارم ز جدايي غزالي که مپرس
    در جان و دل اندوه و ملالي که مپرس
  • بس مرد که لاف مي زد از مردي خويش
    در پيره زني ديدم ازو مردي بيش
  • روئيده ميان سبزه زاري ريحان
    يا سرزده در بنفشه زاري سنبل
  • از فرقت توست در دل ما همه خار
    وز طلعت تو به چشم ياران همه گل
  • از عشق تو جان بي قراري دارم
    در دل ز غم تو خار خاري دارم
  • اي خواجه که نان به زيردستان ندهي
    جان گيري و نان در عوض جان ندهي
  • لعب با دنبال عقرب بوسه بر دندان مار
    پنجه با چنگال ضيغم غوص در کام نهنگ
  • نره غولي روز بر گردن کشيدن خيرخير
    پيره زالي در بغل شب بر گرفتن تنگ تنگ
  • به خصم بد انديش در زير آن
    ره چاره از شش جهت بسته باد
  • هفتمين را برون کني ميدان
    که نماند در آن ميانه سياه
  • گرت هواست که در بر رخ تو زود گشايد
    طفيل روي صبيحي برو به کوي صباحي
  • بگو که هاتف محنت نصيب غمزده تا کي
    شبان تيره نشيند در آرزوي صباحي
  • اگر بزودي زود آنچه گفته ام کردي
    ز هجو تيغ زبان در نيام خواهم کرد
  • گرچه از حکه در تعب باشي
    . . . خر را به . . . خويش مخار
  • کام بخشي که يافت از در او
    هر که آمد به جستجوي مراد
  • در دل انديشه مراد ازو
    وز قضا سعي و از قدر امداد
  • حاجي آقا محمد آنکه چو او
    در هنر مادر زمانه نزاد
  • چون ز بخت بلند امارت يافت
    در صفاهان که هست رشک بلاد
  • خان گلشن به نام خوانندش
    در صفا چون نشان ز گلشن داد