167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • قدم در کلبه اي زد تيره و تنگ
    گشاد از يکدگر گيسوي شبرنگ
  • چو پا در يک رکاب آورد جبريل
    بدو گفتا مکن زين بيش تعجيل
  • بگفتند او به دست غم زبون است
    فتاده در ميان خاک و خون است
  • ز بس بالا گرفت آواز فرياد
    صدا در گنبد فيروزه افتاد
  • جز اين از وي خبر بازش ندادند
    که همچون گنج در خاکش نهادند
  • ولي زان راه در جانش به هر دم
    فزون گشت آتش سوزنده ني کم
  • به ناخن رخنه ها در روي مي کند
    براي چشمه خور جوي مي کند
  • شد از ناخن به رخ گلگون خط افکن
    چو عرق ناخنه در چشم روشن
  • ازين کاخ غم افزا چون برون رفت
    نبودم در حضور او که چون رفت
  • چو از غم خارها در دل شکستند
    وز اين سر منزلش محمل ببستند
  • عجب خاري شکستي در دل من
    که بيرون نايد الا از گل من
  • فرو رفته تو همچون آب در خاک
    به بيرون مانده من چون خار و خاشاک
  • خيالت موج خون بر خاک من زد
    فراقت شعله در خاشاک من زد
  • به خاک وي فکند از کاسه سر
    که نرگس کاشتن در خاک بهتر
  • ز گرد فرقتش رخ پاک کردند
    به جنب يوسفش در خاک کردند
  • بر اين آخر قرار کار دادند
    که در تابوتي از سنگش نهادند
  • يکي شد غرق بحر آشنايي
    يکي لب تشنه در بر جدايي
  • خوش آن عاشق که در هجران چنين مرد
    به خلوتگاه جانان جان چنين برد
  • نگويد کس که مردي در کفن رفت
    بدين مردانگي کان شيرزن رفت
  • گرفتاريم در پيچ و خم او
    رهيدن چون توانيم از دم او
  • بود پيدا در او شب هاي ديجور
    هزاران روزن اندر عالم نور
  • تو را با هر که رو در آشناييست
    قرار کارت آخر بر جداييست
  • به مهرش دل کسي چون صبح کم بست
    که در خون چون شفق هر شام ننشست
  • ز سوزش کس دمي بي غم نيفتاد
    کزان در عمرها ماتم نيفتاد
  • که افکنده ز پا سرو روان را
    که کرده غرقه در خون ارغوان را