167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • کليد حقه از ياقوت تر ساخت
    گشادش قفل و در وي گوهر انداخت
  • کميتش گام زد در عرصه تنگ
    ز بس آمد شدن شد پاي او لنگ
  • چو نفس سرکش اول توسني کرد
    در آخر ترک مايي و مني کرد
  • شبانگه تشنه اي برخاست از خواب
    به سيمين برکه سر در زد پي آب
  • به طفلي در که خوابت ديده بودم
    ز تو نام و نشان پرسيده بودم
  • به صدق آن کس که زد در عاشقي گام
    به معشوقي برآيد آخرش نام
  • که آمد در طريق عشق صادق
    که نامد بر سرش معشوق عاشق
  • به طفلي در که لعبت باز بودي
    به نورس لعبتان دمساز بودي
  • در آن خوابي که ديد از بخت بيدار
    به دام عشق يوسف شد گرفتار
  • هواي ملک خود از دل به در کرد
    به ملک مصر آهنگ سفر کرد
  • جواني در خيال او به سر برد
    به اميد وصال او به سر برد
  • به پيري در تمناي وي افتاد
    به کوري بي تماشاي وي افتاد
  • وز آن پس در هوايش زيست تا زيست
    به دل قيد وفايش زيست تا زيست
  • چنان خورشيد بر وي اشتلم کرد
    که يوسف را در او چون ذره گم کرد
  • کشش هاي حقيقت در وي آويخت
    ز هر چه آن ناگزيرش بود بگريخت
  • چو زد دست از قفا در دامن او
    ز دستش چاک شد پيراهن او
  • چو يوسف روي او در بندگي ديد
    وز آن نيت دلش را زندگي ديد
  • دو صد نقش بديع انگيخت از وي
    هزار آويزه در آويخت از وي
  • در آن وقتي که مي خواندي غلامم
    کرامت خانه اي کردي به نامم
  • در او بنشين پي شکر خدايي
    کزو داري به هر مويي عطايي
  • به چشم نور رفته نور دادت
    وز آن بر رو در رحمت گشادت
  • در آن خلوتسرا مي بود خرسند
    به وصل يوسف و فضل خداوند
  • تمادي يافت ايام وصالش
    در آن دولت ز چل بگذشت سالش
  • مرادي از جهان در دل نبودش
    که بر خوان امل حاصل نبودش
  • نيايد از کمان او خدنگي
    که در تأثير آن افتد درنگي