167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • کند در دل چنان جا دلبري را
    که گنجايي نماند ديگري را
  • درآيد همچو جانش در رگ و پي
    نبيند يک سر مو خالي از وي
  • نيارد خويشتن را در شماري
    نگيرد پيش غير از عشق کاري
  • بر اين دام گران جانان قدم نه
    قدم در دولت آباد عدم نه
  • گشاده رو شدي او را رضا جوي
    ز تنگي در گشاد آورديش روي
  • به زندان همدمش بودند و همراز
    در آن ماتمکده با وي هم آواز
  • به يک شب هر يکي ديدند خوابي
    کزان در جانشان افتاد تابي
  • يکي را گوشمال از دار دادند
    يکي را بر در شه بار دادند
  • که چون در صحبت شه باريابي
    به پيشش فرصت گفتار يابي
  • مرا در مجلسش ياد آوري زود
    کزان يادآوري وافر بري سود
  • بگويي هست در زندان غريبي
    ز عدل شاه دوران بي نصيبي
  • نخواهد دست او در دامن کس
    اسير دام خويشش خواهد و بس
  • بود چون کار دانا پيچ در پيچ
    به پيشش کوشش فکر و نظر هيچ
  • ز ناگه دست صنعي در ميان نه
    به فتحش هيچ صانع را گمان نه
  • پديد آيد ز غيب آن را گشادي
    وديعت در گشادش هر مرادي
  • به جز ايزد نماند او را پناهي
    که باشد در نوايب تکيه گاهي
  • وز آن پس هفت ديگر در برابر
    پديد آمد سراسر خشک و لاغر
  • در آن هفت نخستين روي کردند
    به سان سبزه آن را پاک خوردند
  • بود بيدار در تعبير هر خواب
    دلش از غوص اين دريا گهرياب
  • که آناني که چون رويم بديدند
    ز حيرت در رخم کفها بريدند
  • در آن خانه خيانت نامد از من
    به جز صدق و امانت نامد از من
  • مرا به گر زنم نقب خزاين
    که باشم در فراش خانه خاين
  • چو ره کردند در بزم شه آن جمع
    زبان آتشين بگشاد چون شمع
  • ز رويش در بهار و باغ بوديد
    چرا ره سوي زندانش نموديد
  • نباشد در صدف گوهر چنان پاک
    که بوده از تهمت آن جان و جهان پاک