167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

شرف نامه نظامي

  • دگر تاجداران به فرمان شاه
    به زانو نشستند در پيشگاه
  • در گنج بگشاد چيپال چين
    بپرداخت از گنج قارون زمين
  • بسي خنده گرو کرده در گردنش
    عقابين چنگ عقاب افکنش
  • جگر ساي سيمرغ در تاختن
    شکارش همه کرگدن ساختن
  • يکي خوبروئي و زيبندگي
    که هست آيتي در فريبندگي
  • بپذرفتنش حلقه در گوش کرد
    چو پذرفت نامش فراموش کرد
  • هزار و چهل سنجق پهلوي
    روان در پي رايت خسروي
  • خرامان شده خسرو خسروان
    طرفدار چين در رکابش روان
  • هواي وطن در دل آسان کند
    نشاط هواي خراسان کند
  • هنوز آن طلسم برانگيخته
    در آن دشت ماندست ناريخته
  • سراپاي در زيور خسروي
    نه پاي رونده نه دست قوي
  • در آن معرکه عارض رزمگاه
    برآراست لشگر به فرمان شاه
  • همان رومي رايت افراخته
    ز هندي در آب آتش انداخته
  • حرير تنش در کژاکند زرد
    کلاهي ز پولاد چون لاجورد
  • وليکن نبودش در بازگشت
    بناچار با مرگ دمساز گشت
  • بسي حرف در بازي اندوختند
    ز رحمت يکي حرف ناموختند
  • سوي ميمنه رومي و بربري
    چو ياجوج در سد اسکندري
  • تماشاي رامشگران ساز کرد
    در خرمي بر جهان باز کرد
  • سمن را تماشا در آغوش او
    تماشاگه گل بناگوش او
  • سطرلاب فرزانه درآفتاب
    به طالع گرفتن چو مه در شتاب
  • چو زينگونه جائي بدست آمدش
    در آنجاي فرخ نشست آمدش
  • چو شاهان نشستند در بزم شاه
    شد آراسته حلقه بزمگاه
  • غنيمت کشان بر در شهريار
    غنيمت کشيدند بيش از شمار
  • طرازنده مجلس و بزمگاه
    نوازنده چنگ در چنگ شاه
  • شدند انجمن با سرافکندگي
    که چون در سياهي بود زندگي
  • سوي عطفگاه زمين تاختند
    در آن سايبان رايت افراختند
  • بخورد آب حيوان به فرخندگي
    بقاي ابد يافت در زندگي
  • بماندند ياران ازو در شگفت
    وزو هر کسي عبرتي برگرفت
  • اقبالنامه نظامي

  • همه آفريدست در هفت پوست
    بدو آفرين کافريننده اوست
  • سپيده دمي در شب کاينات
    سياهي نشيني چو آب حيات
  • به غواصي بحر در ساختن
    گه اندوختن گاهي انداختن
  • مرا کاول اين پرورش کاربود
    ولينعمتي در دهش يار بود
  • عطارد که بيند در او مشتري
    بدين مهر بردارد انگشتري
  • رخ يوسفان را برآمود ميل
    در مصريان را براندود نيل
  • چرا پره سرخ گل ريختي
    بخار مغيلان در آويختي
  • چو بر جاي خود کلک صورتگرش
    برآراست آرايشي در خورش
  • شد آگه که در عرضگاه جهان
    نهفتيده کس نماند نهان
  • بخاري که در سنگ خارا شود
    سرانجام کار آشکارا شود
  • ارسطوي دانا بدان دلنواز
    در دانش خويش بگشاد باز
  • به نظارگان گفت گيسوي من
    ببينيد در طاق ابروي من
  • دگر روز خواهش برآراستند
    در آن باب فصلي دگر خواستند
  • منم واصل کيميا در نهفت
    به گوهرشناسي کسم نيست جفت
  • منش دل به دانش برافروختم
    نهاني در او چيزي آموختم
  • در او آتشي روشن افروخته
    بر او هيمه خروارها سوخته
  • نخوانده به مهمان تو تاختم
    سر خويش در پايت انداختم
  • بزد تيغ پولاد بر گردنش
    سرش را بيفکند در دامنش
  • ز جنباندن بانگ چندان جرس
    سري در سماعش نجنباند کس
  • فروماند زاغ سيه نااميد
    بگفتن در آمد خروس سپيد
  • طلسمي درفشنده دروي پديد
    شبانه در آن ژرف وادي رسيد
  • بدستش در از رنگ انگشتري
    نگيني فروزنده چون مشتري