167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • زبان بگشاد يوسف در خطابش
    بداد آنسان که مي داني جوابش
  • که زرين افسرش از سر فکندند
    خشن پشمينه اش در بر فکندند
  • که گيرد شيوه بي حرمتي پيش
    نهد پا در فراش خواجه خويش
  • ولي خلقي ز هر سو در تماشا
    همي گفتند حاشا ثم حاشا
  • که هر کس در جهان نيکوست رويش
    بسي بهتر ز روي اوست خويش
  • چو آن دل زنده در زندان درآمد
    به جسم مرده گويي جان درآمد
  • چو در زندان گرفت از جنبش آرام
    به زندانبان زليخا داد پيغام
  • در آن خانه چو منزل ساخت يوسف
    بساط بندگي انداخت يوسف
  • رخ آورد آنچنان کش بود عادت
    در آن منزل به محرات عبادت
  • چون مردان در مقام صبر بنشست
    به شکر آنکه از کيد زنان رست
  • نيفتد در جهان کس را بلايي
    که نايد زان بلا بوي عطايي
  • به نعمت گر چه عمري بگذراند
    نداند قدر آن تا در نماند
  • به تنگ آمد در آن زندان دل او
    يکي صد شد ز هجران مشکل او
  • چه آسايش در آن گلزار ماند
    کزو گل رخت بندد خار ماند
  • سنان خار در گلزار بي گل
    بود خاصه پي آزار بلبل
  • ولي رخنه که هجران در دل افکند
    بدين يک مشت گل مشکل شود بند
  • به دندان لعل چون عناب مي خست
    به عقد در عقيق ناب مي خست
  • که سرخي در خور آمد خرمي را
    نشايد جز کبودي ماتمي را
  • به دست خويش چشم خويش کندم
    ز کوري خويش را در چه فکندم
  • گهي در آستينش دست بردي
    ز بخت آن دستبرد خود شمردي
  • به ياد آهوي صيد افکن خويش
    کمندش ساختي در گردن خويش
  • بدو جفتش شدن در دل گذشتي
    ز بي جفتيش طاقت طاق گشتي
  • بدينسان هر دمش از نو غمي بود
    ز هر چيزي جدا در ماتمي بود
  • چو افتد عقد صحبت در ميانه
    بود فرقت عذاب بي کرانه
  • وگر پيوند صحبت در ميان نيست
    جدايي ناخوش است اما چنان نيست