167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • در آن مجمع زني خويش زليخا
    که بودي روز و شب پيش زليخا
  • سه ماهه کودکي بر دوش خود داشت
    چو جان بگرفته در آغوش خود داشت
  • ببين در تازه گلهاي بهاري
    که خندان و خوشند از پرده داري
  • برو در حال يوسف کن نظاره
    که پيراهن چه سانش گشته پاره
  • گر از پيش است در پيراهنش چاک
    زليخا را بود دامن ازان پاک
  • برو زين پس به استغفار بنشين
    ز خجلت روي در ديوار بنشين
  • تو اي يوسف زبان زين راز در بند
    به هر کس گفتن اين راز مپسند
  • همين بس در سخن چالاکي تو
    که روشن گشت بر ما پاکي تو
  • قدم از راه غمازي بدر نه
    که باشد پرده پوش از پرده در به
  • عزيز اين گفت و بيرون شد ز خانه
    به خوشخويي سمر شد در زمانه
  • به هر نيک و بدش در پي فتادند
    زبان سرزنش بر وي گشادند
  • چنان در مغز جانش جا گرفته ست
    که دست از دين و دانش وا گرفته ست
  • عجب گمراهيي پيش آمد او را
    که رو در بنده خويش آمد او را
  • نه گاهي مي کند در وي نگاهي
    نه گامي مي زند با وي به راهي
  • ز هر غم کو بگريد اين بخندد
    هر آن در کو گشايد اين ببندد
  • ز شربت هاي رنگارنگ صافي
    چو نور از عکس در ظلمت شکافي
  • در او از خوردني ها هر چه خواهي
    ز مرغ آورده حاضر تا به ماهي
  • براي فرش در صحن وي افکند
    هزاران خشت از پالوده قند
  • دهان تنگان به لب هاي شکرخا
    نداده در دهان لوزينه را جا
  • به يک کف گزلکي در کار خود تيز
    به ديگر کف ترنجي شادي انگيز
  • برون نه پا که در پاي تو افتيم
    به پيش قد رعناي تو افتيم
  • به قول دايه يوسف در نيامد
    چو گل ز افسون او خوش برنيامد
  • به پاي خود زليخا سوي او شد
    در آن کاشانه همزانوي او شد
  • فتادم در زبان مردم از تو
    شدم رسوا ميان مردم از تو
  • گرفتم آنکه در چشم تو خوارم
    به نزديک تو بس بي اعتبارم