167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • فتاد اندر دلش کان روز بوده ست
    که جانش در غم جانسوز بوده ست
  • خصوصا از دل صد چاک عاشق
    که باشد در ره معشوق صادق
  • اگر خاري خلد در پاي دلدار
    دل عاشق شود افگار ازان خار
  • وگر بادي وزد بر زلف محبوب
    فتد در جان عاشق زان صد آشوب
  • برون آيد تمام از خواهش خويش
    دهد در خواهش او کاهش خويش
  • چو جويد دل کند دل را ز غم خون
    دهد در دم ز راه ديده بيرون
  • زليخا نيز مي پخت آرزويي
    که گنجانم در او خود را چو مويي
  • مرصع ساخت بهر زيب و زيور
    چو مژگان خودش از در و گوهر
  • زره سان پشمشان چون موي زنگي
    ز ابريشم فزون در تازه رنگي
  • ميان آن رمه يوسف شتابان
    چو در برج حمل خورشيد تابان
  • اگر مي خواست در صحرا شبان بود
    وگر مي خواست شاه ملک جان بود
  • ولي در ذات خود بود آن پريزاد
    ز شاهي و شباني هر دو آزاد
  • چو بندد بيدلي دل در نگاري
    نگيرد کار او هرگز قراري
  • به آن آورد روي جست و جو را
    که آرد در کنار آن آرزو را
  • نيارد عاشق آن ديدار در چشم
    که با يارش نيفتد چشم بر چشم
  • برآمد در خزان محنت و درد
    گل سرخش به رنگ لاله زرد
  • عجب تر آنکه از عجبي که دارد
    به وصل چون تويي سر در نيارد
  • همي گفت اين و ليکن آن يگانه
    نه زانسان در دل او داشت خانه
  • تو را آرام جان پيوسته در پيش
    چه مي سوزي ز بي آرامي خويش
  • در آن وقتي که از وي دور بودي
    اگر مي سوختي معذور بودي
  • کنون در عين وصلي سوختن چيست
    به داغش شمع جان افروختن چيست
  • ز ابرويش مرا در دل گره هاست
    کزان کج نيست کارم بي گره راست
  • ز لعلش در دهانم آب گردد
    به چشمم آب خون ناب گردد
  • ز دامانش زنم در جيب جان چاک
    که دارد پيش پايش روي بر خاک
  • که اي سرکش نهال ناز پرورد
    رخت را در لطافت ناز پرورد