167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • در زرق و تملق باز کردند
    ز هر جايي سخن آغاز کردند
  • اگر باشد اجازت قصد داريم
    که فردا روز در صحرا گذاريم
  • چو آن افسونگران اين را شنيدند
    فسون ديگر از نو در دميدند
  • به صحرا بردن يوسف رضا داد
    بلا را در ديار خود صلا داد
  • کف پايي که مي بودش ز گل ننگ
    ز خون در خار و خارا گشت گلرنگ
  • کسي کان گوش را مالد به انگشت
    جز انگشتش مبادا هيچ در مشت
  • به گريه هر که را در پا فتادي
    به خنده بر سر او پا نهادي
  • که با کام دلت در دل چه دارند
    حق الطاف تو چون مي گذارند
  • چنان از تشنگي در تاب مانده
    که ني رنگ اندر او ني آب مانده
  • نفس زن گر در او يکدم نشستي
    نفس را بر نفس زن ره ببستي
  • فرو آويختند آنگه به چاهش
    در آب انداختند از نيمه راهش
  • ز خوبي بود خورشيد جهانتاب
    فکندش چرخ چون خورشيد در آب
  • برون از آب در چه بود سنگي
    نشيمن ساخت آن را بي درنگي
  • سه روز آن ماه در چه بود تا شب
    چو ماه نخشب اندر چاه نخشب
  • چو چارم روز ازين فيروزه خرگاه
    برآمد يوسف شب رفته در چاه
  • به گرد چاه منزلگاه کردند
    به قصد آب رو در چاه کردند
  • نشين در دلو چون خورشيد تابان
    ز مغرب سوي مشرق شو شتابان
  • روان يوسف ز روي سنگ برجست
    چو آب چشمه و در دلو بنشست
  • در آن صحرا گلي بشکفت او را
    ولي از ديگران بنهفت او را
  • حسودان هم در آن نزديک بودند
    ز حال او تفحص مي نمودند
  • به آن باشد که بفروشي به هيچش
    نداري از بدي در تاب و پيچش
  • در اصلاحش ازين پس مي نکوشيم
    به هر قيمت که باشد مي فروشيم
  • وز آن پس کاروان محمل ببستند
    به قصد مصر در محمل نشستند
  • نمي آمد به روي آن دلاراي
    در آن ره بر زمين از شاديش پاي
  • عزيز آنگه ز مالک شد طلبکار
    کش آرد تا در شاه جهاندار