167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • به شاخ از برگ جنباني جلاجل
    شود رقصان درخت پاي در گل
  • کس از من در جهان غمديده تر نيست
    ز داغ هجر ماتمديده تر نيست
  • چو در خانه دل او تنگ گشتي
    به عزم گشت تيزآهنگ گشتي
  • نهادي در ميان با او غم خويش
    زدي بر نيل دلق ماتم خويش
  • به سان مردمش در ديده بنشست
    ز فرزندان ديگر ديده بربست
  • درختي بود در صحن سرايش
    به سبزي و خوشي بهجت فزايش
  • چو در راه بلاغت پا نهادي
    به دستش زان عصاي سبز دادي
  • دهد در جلوه گاه جنگ و بازي
    مرا بر هر برادر سرفرازي
  • پدر روي تضرع در خدا کرد
    براي خاطر يوسف دعا کرد
  • رسيد از سدره پيک ملک سرمد
    عصايي سبز در دست از زبرجد
  • به خود بستند ازان هر يک خيالي
    نشاندند از حسد در دل نهالي
  • ز شيرين خنده آن لعل شکرخند
    به دل يعقوب را شوري در افکند
  • ز تو در دل هزاران غصه دارند
    درين قصه کيت فارغ گذارند
  • به يک تن گفت يوسف آن فسانه
    نهاد آن را به اخوان در ميانه
  • که يا رب چيست در خاطر پدر را
    که نشناسد ز نفع خود ضرر را
  • اگر روز است در صحرا شبانيم
    وگر شب خانه اش را پاسبانيم
  • چو آيد مشکلي پيش خردمند
    کزان مشکل فتد در کار او بند
  • کند عقل دگر با عقل خود يار
    که تا در حل آن گردد مددگار
  • ز يک شمعش نگيرد نور خانه
    فروزد شمع ديگر در ميانه
  • ولي هست اين سخن در راست بينان
    به صدر راستي بالانشينان
  • نه در کجرو حريفان کج انديش
    که گردد از دو کجرو کجروي بيش
  • ز صدر عزت و جاه افکنيمش
    به صد خواري در آن چاه افکنيمش
  • ز غور چاه مکر خود نه آگاه
    همه بي ريسمان رفتند در چاه
  • گرفته با پدر در دل نفاقي
    بر آن تزوير کردند اتفاقي
  • زبان پر مهر و سينه کينه انديش
    چو گرگان نهان در صورت ميش