167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • فرو آويخته زلف سمن ساي
    فکنده شاخ گل را سايه در پاي
  • ز بستان ارم رويش نمونه
    در او گلها شکفته گونه گونه
  • به رو هر جانب از خالي نشاني
    چو زنگي بچگان در گلستاني
  • زنخدانش که سيم بي زکات است
    در او چاهي پر از آب حيات است
  • ز بازو گنج سيمش در بغل بود
    عيار سيم پيش آن دغل بود
  • پي تعويذ آن پاکيزه چون در
    دل پاکان عالم از دعا پر
  • به وي هر کس که همزانو نشيند
    رخ دولت در آن آيينه بيند
  • پر از گوهر به تارک افسري داشت
    که در هر يک خراج کشوري داشت
  • در و لعلش که بود آويزه گوش
    همي برد از دل و جان لطف آن هوش
  • گهي در عشوه مسند نشيني
    به زيبا ديبه رومي و چيني
  • گهي در جلوه ايوان خرامي
    ز زرکش حله مصري و شامي
  • ندادي دست جز پيراهنش را
    که در آغوش خود ديدي تنش را
  • به سيمين لعبتان از خردسالان
    به صن خانه در رعنا غزالان
  • ز جنبش مرغ و ماهي آرميده
    حوادث پاي در دامن کشيده
  • سگان را طوق گشته حلقه دم
    در آن حلقه ره فريادشان گم
  • ز بالين سنبلش در هم شکسته
    به گل تار حريرش نقش بسته
  • در آمد از درش ناگه جواني
    چه مي گويم جواني ني که جاني
  • رخش ماهي ز اوج برج فردوس
    ز ابرو کرده آن مه خانه در قوس
  • ز رويش آتشي در سينه افروخت
    وز آن آتش متاع صبر و دين سوخت
  • ز سيمين ساعدش شست از خرد دست
    ميانش را کمر در بندگي بست
  • نديد از گلرخ دوشين نشاني
    چو غنچه شد فرو در خود زماني
  • نهان مي داشت رازش در دل تنگ
    چو کان لعل لعل اندر دل سنگ
  • زبانش با حريفان در فسانه
    به دل از داغ عشقش صد زبانه
  • دلي کز عشق در کام نهنگ است
    ز جست و جوي کامش پاي لنگ است
  • ازان بر روزشان شب اختيار است
    که آن يک پرده در دين پرده دار است