167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • ور ز سفه داغ قصورش کشي
    در درکات شر و شورش کشي
  • لب چو گشايي گرو هوش باش
    ور نه زبان در کش و خاموش باش
  • طبع بطان از لب دريا گرفت
    راي سفر در دلشان جا گرفت
  • بيش درين مرحله غافل مخسب
    پاي برآر از گل و در گل مخسب
  • جامي اگر ديده تو روشن است
    در دلت از روضه جان روزن است
  • بر لبت اين لاف که چون ني نيم
    در دلت انديشه که جز کي کيم
  • کعبه روي از سر وجد عظيم
    در صف پيران حرم شد مقيم
  • آمدي از هستي خود گشته صاف
    رقص کنان گرد حرم در طواف
  • در دل من وجد الهي نماند
    جنبش من جز به ملاهي نماند
  • بر تو چو نگشاد ز مفتاح راه
    دولت فتح از در فتاح خواه
  • عالمي از چاه جهالت برون
    در رهي افتاد به چاهي درون
  • هيچ مدد دست ندادش به راه
    ماند در آن راه چو يوسف به چاه
  • سايه صفت در تگ چاه آرميد
    سايه شخصي به سر چاه ديد
  • گفت که شاگرد کمين توام
    در ره دين خاک نشين توام
  • گفت که حاشا که ازين چاه پست
    در زنم امروز به دست تو دست
  • در تک اين چاه نشينم اسير
    تا شودم بي غرضي دستگير
  • شعله به جان در زده آن آتشت
    ليک ز بس بيخودي آيد خوشت
  • تو چو شباني و رعيت همه
    در کنف رحمت تو چون رمه
  • بره و گرگند به هم گشته رام
    آهو و شيرند به هم در خرام
  • تو به سه انگشت شده خامه زن
    خلق ده انگشت ز تو در دهن
  • خرمن دهقان که به خون جگر
    کشته وي آمده در ده به بر
  • شد ز براتت همه صرف زکات
    در کف قبض است هنوز از برات
  • کاسب بيچاره که در شهر و کوي
    ز آبله دست کند آبروي
  • زيور طفلانت ز طبع لئيم
    هست زر سايل و در يتيم
  • شه ز تو بدنام و رعيت خراب
    ملک ز غوغاي تو در اضطراب