167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • در صف مردان روي شمشير زن
    وز تن گردان شوي گردن فکن
  • غرقه خون چون خسرو از شيرويه خفت
    نکته اي خوش در حق شيرويه گفت
  • بارها با خويش انديشيده ام
    در خلاصي زين بلا پيچيده ام
  • ليک چون يادم ازان ماه آمده ست
    جان من در ناله و آه آمده ست
  • در تماشاي رخ آن دلپسند
    ني نصيحت مانده بر يادم نه پند
  • آن که دست قدرتش خاکت سرشت
    حرف حکمت در دل پاکت نوشت
  • پاک کن از نقش صورت سينه را
    روي در معني کن آن آيينه را
  • چشم خويش از طلعت شاهد بپوش
    بيش ازين در صحبت شاهد مکوش
  • نطفه در تن مايه بخش جان توست
    قوت اعضا قوت ارکان توست
  • اي ز شهوت با تن و جان در ستيز
    گوش دارش خواهي و خواهي بريز
  • با خروس آن تاجدار سرفراز
    آن مؤذن گفت در وقت نماز
  • ماکياني چند را کرده گله
    چند گردي در ته هر مزبله
  • گر ز نفس و شهوتش بگذشتمي
    در ته هر مزبله کي گشتمي
  • هر چه گفتي عين حکمت يافتم
    در قبول آن به جان بشتافتم
  • مهر ابسال از درون او نکند
    ليک شوري در درون او فکند
  • جانش از تير ملامت ريش گشت
    در دل اندوهي که بودش بيش گشت
  • روزها انديشه کاري پيشه کرد
    بارها در کار خويش انديشه کرد
  • با هزار انديشه در تدبير کار
    يافت کارش بر فرار آخر قرار
  • چون درآمد شب روان محمل ببست
    تنگ با ابسال در محمل نشست
  • وقت رفتن رفته سر بر دوش هم
    گاه خفتن خفته در آغوش هم
  • يار بي اغيار چون در بر بود
    خانه هر چند تنگتر بهتر بود
  • يوسف کنعان چو در زندان نشست
    بر زليخا آمد از هجران شکست
  • کوه پيکر موج ها در اضطراب
    گشته کوهستان از آنها روي آب
  • ماهيان در وي نمايان بي دريغ
    همچو جوهر از صقالت داده تيغ
  • راه را بر خود به سينه مي شکافت
    روي در مقصد به سينه مي شتافت