167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • صولجان بر کف به ميدان تاختي
    گوي زرکش در ميان انداختي
  • در سر تيرش نرستي از خطر
    گاه صيد آهو به پا، تيهو به پر
  • بود در جود و سخا دريا کفي
    بل کش از بحر عطا دريا کفي
  • قبض کف گر خواستي انگشت او
    خم نکردي پشت خود در مشت او
  • گر گذشتي بر در او سايلي
    از جفاي فاقه خون گشته دلي
  • ليکن او را تاب اين بخشش نبود
    در سفر زين آستان کوشش نمود
  • «خوشتر آن باشد که وصف دلبران
    گفته آيد در لباس ديگران »
  • هر کس آري محرم اين راز نيست
    بر رخ هر محرم اين در باز نيست
  • چون سلامان را شد اسباب جمال
    از بلاغت جمع در حد کمال
  • گه به کاري دست سيمين در زدي
    زان بهانه آستين را بر زدي
  • صبح و شامش روي در خود داشتي
    يکدمش غافل ز خود نگذاشتي
  • زانکه مي دانست کز راه نظر
    عشق دارد در دل عاشق اثر
  • پرده از رخسار زيبا برگرفت
    وز مراد خود حکايت در گرفت
  • صورت او را چو پي در پي بديد
    آمدش ميلي به وصل وي پديد
  • چون سلامان با همه حلم و وقار
    کرد در وي عشوه ابسال کار
  • در دل از مژگان او خارش خليد
    وز کمند زلف او مارش گزيد
  • ز ابروانش طاقت او گشت طاق
    وز لبش شد تلخ شهدش در مذاق
  • شوقش از پرده برون آورد ليک
    در درون انديشه اي مي کرد نيک
  • گفت پيش آي اي ز شوري در گله
    کآب شيرينت دهم از حوصله
  • بر لب دريا نشسته روز و شب
    در ميان هر دو مانم تشنه لب
  • بهر سودايي که در سر داشتند
    پرده شرم از ميان برداشتند
  • شد گشاده در ميان بندي که بود
    سخت تر شد ميل پيوندي که بود
  • هر يک اندر کار وي رايي زدند
    در خلاصش دستي و پايي زدند
  • در هواي توست تاجم فرق ساي
    وز براي توست تختم زير پاي
  • دست دل در شاهد رعنا مزن
    تخت شوکت را به پشت پا مزن