167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت پيکر نظامي

  • در تصرف مباش خردانديش
    تازياني بزرگ نايد پيش
  • هر سحرگه به آرزوي تمام
    تا در شهر برگرفتي گام
  • در همه توسني کشيده لگام
    به همه دانشي رسيده تمام
  • همه همدستي اوفتاده او
    همه در بسته اي گشاده او
  • بيشتر زين سخن نيفزودند
    در شبستان شدند و آسودند
  • مرد لؤلؤي خرد بر سنجيد
    عيره کردش چنانکه در گنجيد
  • در کسانيکه نيکوئي جوئي
    سرخ روئيست اصل نيکوئي
  • چون که بشناختش همالش بود
    در تجارت شريک مالش بود
  • مرکب خويش گرم کرده سوار
    در دگر دست مرکبي رهوار
  • زان جلاجل که دردم آوردند
    رقص در جمله عالم آوردند
  • شهد انجير و مغز بادامش
    صحن پالوده کرده در جامش
  • چونکه ماهان ز روي دلداري
    ديد در پير نرم گفتاري
  • من سيه در سيه چنان ديدم
    کز سياهي ديده ترسيدم
  • گه دروغي به راستي پوشند
    گاه زهري در انگبين جوشند
  • در خيال دروغ بي مدديست
    راستي حکم نامه ابديست
  • خيز تا برخوري ز پيوندش
    خوان نهاده مدار در بندش
  • نالشي چند مانده نال شده
    خاک در ديده خيال شده
  • حوضهاي چو آب در ديده
    پارگينهاي آب گنديده
  • کژ مژي را خريطه بگشايم
    خنده اي در نشاطش افزايم
  • گويم ار زانکه دلپذير آيد
    در دل شاه جايگير آيد
  • هريکي در جوال گوشه خويش
    کرده ترتيب راه توشه خويش
  • آنقدر زور ديد در پايش
    که برانگيخت شايد از جايش
  • گفت آهسته تا نرنجاني
    بر در ما برش به آساني
  • کرد صافي چنانکه درد نماند
    در نظرگاه دردمند فشاند
  • در چنين شغل نيک فرجامت
    عاقبت خير باد چون نامت
  • گوهري يافته شمردندش
    در زمان نزد شاه بردندش
  • ملک آن شهر در شمار گرفت
    پادشاهي برو قرار گرفت
  • گفت نامم مبشر سفري
    در همه کارنامه هنري
  • در تمناي آنچنان باغي
    بر دل هر توانگري داغي
  • نه شکيبي که برگرايد سر
    نه کليدي که برگشايد در
  • بر در خويشتن چو بار نيافت
    رکن ديوار خويشتن بشکافت
  • شاد گشتند از آشنائي او
    سعي کردند در رهايي او
  • عذرها خواستند بسيارش
    هر دو يکدل شدند در کارش
  • گرچه در طبع پارسائي داشت
    طبع با شهوت آشنائي داشت
  • بود در ناف غرفه سوراخي
    روشني تافته درو شاخي
  • بود در روضه گاه آن بستان
    چمني بر کنار سروستان
  • در ميان بود لعبتي چنگي
    پيش رومي رخش همه زنگي
  • خواجه را در خجابگه ديدند
    حاجبانه و کار پرسيدند
  • گرچه بر جان عاشقان خواريست
    توبه در عاشقي گنه کاريست
  • عشق با توبه آشنا نبود
    توبه در عاشقي روا نبود
  • برکشيده علم به ديواري
    بر سرش بيشه در بنش غاري
  • خرمن گل درآوريد به بر
    مغز بادام در ميان شکر
  • در سپيديست روشنائي روز
    وز سپيديست مه جهان افروز
  • در پرستش به وقت کوشيدن
    سنت آمد سپيد پوشيدن
  • شنبليد سرشک در ديده
    زعفران خورده باز خنديده
  • شاه بهرام در چنين روزي
    کرد شاهانه مجلس افروزي
  • نعمت ما ز راه سيريشان
    داده در کار ما دليريشان
  • در ستمکارگي پي افشردند
    مي گرفتند و خانه مي بردند
  • ديد دودي چو اژدهاي سياه
    سر برآورده در گرفتن ماه
  • گله گوسفند سم تا گوش
    گشته در آفتاب يخني جوش