167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • هر کرا عقل درين راه مربي باشد
    لاجرم در حرم عشق نباشد بارش
  • سر زلف تو ندانم چه سيه کاري کرد
    که بدينگونه تو در پاي فکندي کارش
  • در آنزمان که شود شخص ناتوانم خاک
    کند عظام رميمم هواي خاک درش
  • سرو سهي که در چمن آزاديش کنند
    آزاد کرده قد همچون صنوبرش
  • خطي ز مشک سوده در اثبات دلبري
    وجهي نوشته بر ورق روي چون خورش
  • زانرو که زلف سرزده سر بر خطش نهاد
    معلوم مي شود که چه سوداست در سرش
  • بدري که در شکن شود از باد کاکلش
    سروي که بر سمن فتد از مشک چنبرش
  • تابي فکنده بر قمر از زلف تابدار
    شوري فتاده در شکر از تنک شکرش
  • طوطي شکر شکن شده در باغ عارضش
    زاغ آشيانه ساخته بر شاخ عرعرش
  • گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش
    دل فراخست در آن سنبل سرگردانش
  • برو اي خواجه مرا چند ملامت گوئي
    هر که در بحر بميرد چه غم از بارانش
  • هدف ناوک او سينه من مي بايد
    تا بجاي مژه در ديده کشم پيکانش
  • هر که را دست دهد طلعت يوسف در چاه
    خوشتر از مملکت مصر بود زندانش
  • در ره عشق مسلمان نتوان گفت او را
    که به کفر سر زلفت نبود ايمانش
  • زورمندي که گرفتار نشد در همه عمر
    چه خبر باشد از احوال گرفتارانش
  • خفته در خوابگه اطلس ديبا با دوست
    نبود آگهي از ديده بيدارانش
  • تا شد از نرگس ميگون تو خواجو سرمست
    خوابگه نيست برون از در خمارانش
  • اگر چه پسته دهان در جهان بسند وليکن
    بخنده نمکين پسته کم بود چو دهانش
  • بلبل نبود در چمنش برگ و نوائي
    چون گلبن خندان ببرد باد خزانش
  • نقاش چو در نقش دلاراي تو بيند
    واله شود و خامه درافتد ز بنانش
  • هرکه در چين سر زلف بتان آويزد
    آستين پر شود از نافه مشک ختنش
  • دهن تنگ ورا وصف نمي آرم کرد
    زانکه دانم که نگنجد سخني در دهنش
  • بسکه در چنگ فراق تو چو ني مي نالم
    هيچکس نيست که يکبار بگويد مزنش
  • از در خيمه برون آمد و ساغر پر کرد
    کاين بروي من مه روي پريچهره بنوش
  • خفته چون چشم تو در هرطرفي بيماري
    وانگه از قند تو درحسرت جلابي خوش
  • تا برفت از نظرم چشم خوش پرخوابت
    در شب هجر نکردم نفسي خوابي خوش
  • خاموش که چون گل بشکر خنده در آيد
    با بلبل بيدل نتوان گفت که خاموش
  • زان داروي بيهوشي اگر صبح تواني
    در ده قدحي تا ز حريفان ببرد هوش
  • با چنين شرطه ازين ورطه برون نتوان شد
    خاصه کشتي خلل آورده و دريا در جوش
  • شراب پخته بخامان دل فسرده دهيد
    که باده آتش تيزست و پختگان در جوش
  • ميسرم نشود خامشي که در بستان
    نواي بلبل مست از ترنمست و خروش
  • در کام نهنگان شو و کامي بکف آور
    چون يار بدست آيد از اغيار مينديش
  • خواجو اگرت سر برود در سر اين کار
    انکار مکن وز غم اين کار مينديش
  • برسر بازار چين با سنبل سوداگرت
    مشک اگر در حلقه آيد بشکند بازار خويش
  • در بندگي چو کار من خسته بندگيست
    تا زنده ام چگونه کنم ترک کار خويش
  • تو از جراحت دلهاي خسته ننديشي
    که در ضمير نياري که الجروح قصاص
  • نه در جمال تو مشتاق را مجال نظر
    نه از کمند تو عشاق را اميد خلاص
  • غريض لجه درياي عشق شد خواجو
    ولي چو در بکف آرد چه غم خورد غواص
  • بده آن راح روان بخش که در مجلس خاص
    مايه روح فزائي بود از روي خواص
  • عقل را ره نبود بر در خلوتگه عشق
    عام را بار نباشد به سراپرده خاص
  • اي بسا در گرانمايه که آيد به کنار
    تا درين بحر بود مردم چشمم غواص
  • خالص آيد چو زر از روي حقيقت خواجو
    گرتو در بوته عشقش بگدازي چو رصاص
  • بمهد خاک برد با تو دوستي خواجو
    که شير مهر تو خوردست در زمان رضاع
  • چون آتش خور شعله زد از شيشه شفاف
    در آب معقد فکن آن آتش نشاف
  • هر دم که شود درج عقيقت گهر افشان
    گوهر ز حيا آب شود در دل اصداف
  • کام دل درويش جزين نيست که گه گاه
    در وي نگرد شاه جهان از سرالطاف
  • آن به که زبان در کشم از وصف جمالت
    زيرا که بکنهش نرسد خاطر وصاف
  • اشک منست يا مي گلرنگ در قدح
    يا روي تست يا گل خود روي برطبق
  • پيوسته بيتو مردم بحرين چشم من
    در باب آب ديده روان مي کند سبق
  • خواجو خرد که واضع قانون حکمتست
    در پيش منطق تو نيارد زدن نطق
  • تلف گشت عمرم در ايام مهر
    بدل گشت دلقم به زنار عشق
  • طفل بود در نظر پير عشق
    هرکه نگردد سپر تير عشق
  • ملک جهان کرده ايم وقف سر کوي يار
    گوي دل افکنده ايم در خم چوگان عشق
  • جان چه بود تا کنيم در ره عشقش نثار
    پاي ملخ چون بريم نزد سليمان عشق
  • عقل درين دير کيست مست شراب الست
    روح در اين باغ چيست بلبل بستان عشق
  • فتاده ناقه در غرقاب از آب چشم مهجوران
    وفوق النوق خيمات و في الخيمات معشوق
  • برگلبن ايجاد توئي غنچه خندان
    در گلشن ابداع توئي برگ شقائق
  • آنکس که گداي در ميخانه عشقست
    برخسرو عقلست بصد مرتبه فائق
  • وه چه شيرينست لعلش اندرو پنهان نمک
    کس نمي بينم که دارد در جهان چندان نمک
  • شد بدور سنبل مشکين او عنبر فراخ
    گشت در عهد لب شيرين او ارزان نمک
  • گفتمش در غم عشقت دل خواجو خونشد
    بيش از اين چند بگو صبر کند مسکينک
  • رفت در خنده و شيرين لبک از هم بگشود
    گفت داروي دل و مرهم جانش اينک
  • هست در زنجير زلف دلربايت دل فراخ
    ليک دل همچون دل ريش من دلتنگ تنگ
  • ناوک چشمت چو باد آرم ز خون چشم من
    لعل پيکاني شود فرسنگ در فرسنگ سنگ
  • باز چون گلگون مي ساقي بميدان در فکند
    اي حريفان برکشيد اسب طرب را تنگ تنگ
  • نيستي آنکه زني شيشه هستي برسنگ
    ورنه در پات فتادي فلک مينا رنگ
  • تا بکي گوش کني برنفس پرده سراي
    تا بکي چنگ زني در گره گيسوي چنگ
  • روي ازين قبله بگردان که نمازي نبود
    رو بمحراب و نظر در عقب شاهد شنگ
  • شگفت نيست اگر صيد گشت مرغ دلم
    که در هواي تو سيمرغ بفکند پر و بال
  • کرا وصال ميسر شود که در کويت
    مجال نيست کسي را مگر نسيم شمال
  • مقيم در دل خواجو توئي و مي داني
    چه حاجتست بتقرير با تو صورت حال
  • در هر چه هست چون بخيالت نظر کنم
    گر جز جمال روي تو بينم زهي خيال
  • در راه عشق بعد منازل حجاب نيست
    دوري گمان مبر که بود مانع وصال
  • در گوش آسمان کشد از زر مغربي
    هر مه به امر کن فيکون حلقه ملال
  • خواجو گر التماس ازين در کند رواست
    از پادشه اجابت و از بندگان سؤال
  • زهي ز باده لعلت در آتش آب زلال
    يکي ز حلقه بگوشان حاجب تو هلال
  • نداي عشق چو در داد خال مشکينت
    بگوش جان من آمد ز روضه بانگ بلال
  • کي شکيبد دلم از چشمه نوشت هيهات
    تشنه در باديه چون بگذرد از آب زلال
  • گر بود شوق حرم بعد منازل سهلست
    هجر در راه حقيقت نکند منع وصال
  • زهي گرفته خور از طلعت تو فال جمال
    نشانده قد تو در باغ جان نهال جمال
  • هواي يار همائي بلند پروازست
    که در دلم طيران مي کند ببال جمال
  • چو ريش خستگانرا مرهم از تست
    مکن در کار مسکينان تغافل
  • بسا که در غم عشق تو ابن مقله چشمم
    نوشت بر ورق زر بسيم ناب رسائل
  • زبان خامه قلم گشت در بيان جدائي
    نرفت قصه بپايان و رفت عمر بباطل
  • دلم مريد مرادست و ديده رهبر دل
    سرم فداي خيال و خيال در سر دل
  • کمند زلف ترا گر رسن دراز آمد
    در آن مپيچ که دارد گذر بچنبر دل
  • دلم چگونه نمايد قرار در صف عشق
    چنين که زلف تو بشکست قلب لشکر دل
  • تو آن خجسته هماي بلند پروازي
    که در هواي تو پر مي زند کبوتر دل
  • چگونه در دل تنگم قرار گيرد صبر
    که مي زند سر زلف تو حلقه بردل
  • ابروت هلال غره مه
    مهرت خور جان و در خور دل
  • ساقي بده آن مئي که در جام
    هست آب روان آذر دل
  • جانم از دست دل ار غرقه خون جگرست
    خون جان من دلسوخته در گردن دل
  • اگر چه بر گذرت سائلان بسي هستند
    چو آب ديده ما نيست در رهت سائل
  • مفارقت متصور کجا شود ما را
    که نيست هر دو جان در ميان ما حائل
  • کسي که در حرم جان وطن کند خواجو
    بود هر آينه از ساکنان کعبه دل
  • مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل
    که بعد در ره معني نه مانعست و نه حائل
  • در آن مصاف که جان تازه گردد از لب خنجر
    قتيل عشق نميرد مگر بغيبت قاتل
  • کسي که خاک شود در ميان بحر مودت
    گمان مبر که برد باد ازو غبار بساحل
  • نواي نغمه خواجو شنو به گاه صبوحي
    چنانکه وقت سحر در چمن خروش عنادل
  • ره چون برم به کويت زانرو که نادر افتد
    در آشيان عنقا کرده ذباب منزل