167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • ديو افتاده تو را در دنبال
    مي دهد گردشت از حال به حال
  • در صحبت به رخ خلق ببست
    فارغ از خلق به خلوت بنشست
  • روزي از خاک درش سر بر زد
    سر انگشت ادب بر در زد
  • ديو چون ديد که آن زرق و فسون
    هيچ نگرفت در آن پاک درون
  • در سماعند چو ما ملک و ملک
    دور آن بيشتر از دور فلک
  • از زمين برنزند سر خاشاک
    بيخ آن تا نبود در ته خاک
  • گر نه آسودگيت رنج زداي
    شود از رنج در افتي از پاي
  • تخم کين در گل دل ها کارد
    خوي خجلت ز جبين ها بارد
  • يک به يک دختر دوشيزه شوند
    کي در آن روضه پاکيزه شوند
  • تا در خلق نبندي بر ما
    فتح بابي نپسندي بر ما
  • تيز بين ساز بدانسان بصرش
    که تو باشي همه جا در نظرش
  • همه جا از همه رو در همه کس
    جلوه نور تو را بيند و بس
  • چون زني در کمر صحبت دست
    با حريفان کني آهنگ نشست
  • در خطاشان به نصيحت پيش آي
    ره بر ايشان به نصيحت بگشاي
  • عارفي طوف کنان رفت به باغ
    ديد در باغ حمامي با زاغ
  • روي در روي تو باشد همه را
    چشم دل سوي تو باشد همه را
  • پاي تا سر همگي گوش شوند
    با غمت دست در آغوش شوند
  • بنده جامي نه ازان انجمن است
    ليک در دامنشان دستزن است
  • از نم زرق و ريا پاکش کن
    در ره صدق و صفا خاکش کن
  • همه ذرات جهان در رقصند
    رو نهاده به کمال از نقصند
  • روز در باديه مي برد به شب
    يک شبي زنده اي از حي عرب
  • آمدش در ره آن باديه پيش
    ساختش شمع سيه خانه خويش
  • کرد در ساحت آن خانه نگاه
    ديد شبرنگ غلامي چون ماه
  • در غل و بند ز گردن تا پاي
    قدرتش ني که بجنبد از جاي
  • در سه روزه ره اين سر منزل
    کردشان بار گران مستعجل