167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • کشتي آساش به هم در شکند
    رخت هستيش به دريا فکند
  • چون در آن موج ز خود شويد دست
    افتدش ماهي مقصود به شست
  • داشت در ستر خلافت دو نگار
    هر دو مه طلعت و خورشيد عذار
  • بيخودي کرد و دل از خود پرداخت
    بار خود در خطر موج انداخت
  • بود مه طلعت و ماهي اندام
    کرد در آب چو ماهي آرام
  • ديد چون حال وي آن طرفه غلام
    خويش را در پيش انداخت چو دام
  • گشته صد چشم هواخواهي را
    يافت در موج شط آن ماهي را
  • لب به لب روي به رو بنهادند
    دست در گردن هم جان دادند
  • گرنه با طوق وفا تيزتگيم
    در ره تو چو سگان کم ز سگيم
  • باد در لجه اين بحر سراب
    جامي از خواري تو عزت ياب
  • هر چه جز شوق تو در جان فگار
    کارد افسوس و دريغ آرد بار
  • اي به هر غير گشاده نظري
    در دلت نيست ز غيرت اثري
  • ديدن غير ز غيرت دور است
    غير بين در دو جهان مغرور است
  • دست در دامن شه محکم دار
    دل به داغ غم او خرم دار
  • دل که در خون نزد پر ز غمش
    کي سزد مرغ حريم حرمش
  • بيدلي داغ دل افروزي داشت
    در دل از آتش او سوزي داشت
  • عمرها مست لقايش مي بود
    بسته در قيد وفايش مي بود
  • جلوه گر در همه اغيار تويي
    وز همه گشته نمودار تويي
  • در همه کون و مکان غير تو کو
    تا کسي بر تو برد غيرت ازو
  • چشمش از طلعت خود روشن ساز
    بر دلش کن در آن گلشن باز
  • اي زده در صف دوران دم قرب
    ره فراوان ز تو تا عالم قرب
  • يک يک اوراق فلک طي کردند
    روي در کرسي و عرش آوردند
  • صد در از لطف گشود ايشان را
    قرب بر قرب فزود ايشان را
  • غرقه در وصل و ز وصل آگه ني
    جز ازان قبله اصل آگه ني
  • پرده قربتشان آمده جا
    فارغ از پرده در خوف و رجا