167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • راستي جوي که در پهلويش
    دل و جان زنده شود از بويش
  • ديده مپسند ازان نور فراز
    هستي خويش در آن نور بباز
  • بس که در مدرسه ها رنج علوم
    برد شد حاصل وي گنج علوم
  • در ره عشق نشد صاحبدل
    گوهر دل نشد او را حاصل
  • بود در صحبت وي روزي بيست
    پس همه عمر به بهروزي زيست
  • ظلمت خويش در آن نور بيافت
    بلکه خود را همگي نور شناخت
  • دل ما در رهت افتاده پريست
    که بر او باد هوا را گذريست
  • گه کشد در ته ران مرکب جم
    گه به روم آورد از هند حشم
  • گلي از باغ وفا ريخته است
    در نسيم نفس آويخته است
  • مس او به ز زر ده دهي است
    ذکر زر در ره او بيرهي است
  • در سخن نيست به زر کس محتاج
    سکه زر ز سخن يافت رواج
  • اي بسا قفل درين کاخ دو در
    که کليدش نتوان ساخت ز زر
  • لب چو ز افسون سخن آرايند
    آن گره در نفسي بگشايند
  • جلمه کردند سر اندر سر تيغ
    سر نهادند در آبشخور تيغ
  • تف بر آن طايفه مرده دلان
    در هوا و هوس افسرده دلان
  • چشم از ابهام کند چشمک زن
    فتنه در انجمن وهم فکن
  • گوش را حامله در سازد
    صدف آسا ز گهر پر سازد
  • گاه دمساز شود با ني و چنگ
    در خرابات برآرد آهنگ
  • بر دلش تازه کند عهد قديم
    سازدش در حرم لطف مقيم
  • غرق درياي تفکر شده ايم
    تک نشين چون صدف در شده ايم
  • کحل دولت ز در او جوييم
    نيست عيب از هنر او گوييم
  • گر چه بر بي هنران پرده در است
    چشم بد دور که يکسر هنر است
  • ديد در خواب که درهاي فلک
    باز کردند گروهي ز ملک
  • رو نمودند ز هر در زده صف
    هر يکي از نور نثاري بر کف
  • مژده دادند که سعدي به سحر
    سفت در حمد يکي تازه گهر