167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • گفتا رو رو که عشقت امروز
    در من زده آتشي جهانسوز
  • باشد ز نخست روي عاشق
    در هر چه به طبع اوست لايق
  • گفت اين دل و دين ز دست داده
    در ورطه عشق ما فتاده
  • من در صدد زوال بي او
    ناچيزتر از خيال بي او
  • چون وعده دوست را به سر برد
    بار خود ازان زمين به در برد
  • ناگه گله اي ز آهوان ديد
    و او را چو شبان در آن ميان ديد
  • حرفي که کشند روز در سلک
    تکرار شبش همي کند ملک
  • کان حله نشين عرابي راد
    در ربع و دمن رئيس و استاد
  • يکچند چو در ديار خود بود
    مشغول به کار و بار خود بود
  • نه کوه گذاشت ني در و دشت
    بر هر جايي چو باد بگذشت
  • کردش چو نگاه در پس پشت
    بر ريگ نوشته ديد از انگشت
  • سايه نه که شعله هاي سوزان
    شد در دل و جانشان فروزان
  • در هر گامي که مي نهادند
    صد چشمه ز چشم مي گشادند
  • در هر قدمي که مي بريدند
    صد ناله ز درد مي کشيدند
  • وحش در و دشت از فغانشان
    از گرد به فرق خاکپاشان
  • چاک افکندند در دل خاک
    جا کرد به خاک با دل چاک
  • در پرتو آن مزار پر نور
    گشتند ددان ز خوي بد دور
  • مجنون که به خاک در نهان شد
    گنج کرم همه جهان شد
  • هر کس ز غمي فتاده در رنج
    زد دست طلب به پاي آن گنج
  • روي همه در خظيره اش بود
    چشم همه بر ذخيره اش بود
  • در اول اگر چه داشت ميلي
    با جرعه کشي ز جام ليلي
  • ليلي طلبي او در اين جوش
    بر شاهد عشق بود روپوش
  • بر من چو در خطاب بگشود
    با من جز ازين عتاب ننمود
  • چون ني گردد در آن نشيمن
    از ناوک غم هزار روزن
  • گرديم به هم در آن مواقف
    هر يک ز حريف خويش واقف