167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • گفت اي ز تو در سيه گليمي
    روشن شده آتش کليمي
  • هر کوه ز مقدم تو طوري
    در طور ز آتش تو نوري
  • هر گه سنگي به زور بازو
    در کفه آن کني ترازو
  • بگشاي به کوي ليلي ام در
    دزديده به سوي ليلي ام بر
  • زين گله که جان فداي آنم
    يک پوست بکش در استخوانم
  • بگشاد شبان لب ترحم
    گفت اي شده در هواي دل گم
  • آورد به سوي او يکي پوست
    کين پرده توست تا در دوست
  • اين را در پوش و شاد و خندان
    مي رقص ميان گوسنفدان
  • حال تو در آن ميان نداند
    وز کف به تو راحتي رساند
  • گر قصه آن رسد به قاقم
    در خود کشد از خجالتش دم
  • دامان تو در کفم محال است
    گر نغلطم امشب اين خيال است
  • مستان که به شب خيال بينند
    در خواب دو صد محال بينند
  • خوابي که در او رخ تو بينم
    با تو به فراغ دل نشينم
  • کان خورده چو دف طپانچه بر پوست
    در ناله ز دست فرقت دوست
  • در حال دلم نظاره اي کن
    مردم ز فراق چاره اي کن
  • هر کس که بود در آن حوالي
    از سفره رزق دست خالي
  • کفليز به کف طعام سنجد
    در کاسه هر کس آنچه گنجد
  • چون شادي کاسه اش ز سر رفت
    وان خرميش ز دل به در رفت
  • در هر منزل که جاي بودش
    بر تابه گرم پاي بودش
  • ناگاه بديد قومي از دور
    زيشان در و دشت گشته معمور
  • کردند به يک زمان در آن جاي
    صد خيمه و بارگاه بر پاي
  • در پاي کشان ز ناز دامان
    گشتند به سوي او خرامان
  • هر راز کهن که بود گفتند
    هر در سخن که بود سفتند
  • در وقت وداع کاندرين باغ
    کس سوخته دل مباد ازين داغ
  • چشمي به زمين به سان انجم
    در پرتو آفتاب خود گم