167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • کسي کو نيارد که در عمر خويش
    کند لحظه اي بلکه کم نيز بيش
  • ولي نبودم زين تن عور باک
    چو در ستر حکمت بود جان پاک
  • به هر در فرو برده گوري مغاک
    که بيننده را زان شدي سينه چاک
  • بگفتا ز اول که در وقت زيست
    فرو بردن گور از بهر چيست
  • بگفتند از بهر آن کنده ايم
    که تا در فضاي جهان زنده ايم
  • بگفتند در شهر ما نيست دزد
    که از کسب دزدي خورد دستمزد
  • رسد بي نزاع آنچه باشد کفاف
    ازان در غلاف است تيغ خلاف
  • پي دفع ظلم است گفتند شاه
    ز ظلم اين ولايت بود در پناه
  • بگفتند نايد در طبع کريم
    حريصي نمودن پي زر و سيم
  • بگفتند بيگاه و گاهي که هست
    در آمرزشيم از گناهي که هست
  • ازين پيش در شهر ما يک دو کس
    بپريدشان مرغ جان از قفس
  • ز هم ديدم آن هر دو را ريخته
    به هم استخوان ها در آميخته
  • بن غار منزلگه اژدهاست
    که از بيم مردم در او کرده جاست
  • فريب است از مرغ در دام اسير
    زدن مرغ بگشاده پر را صفير
  • مغني چو بندد در آهنگ فقر
    ز پشمينه ابريشم چنگ فقر
  • در آن روشني خلق جمع آمدند
    چو پروانگان سوي شمع آمدند
  • قوي پيکري ديد بس باشکوه
    زده دست ها در کمرگاه کوه
  • ازان دست ها در کمر دارمش
    که جنبيدن از جاي نگذارمش
  • به هر بقعه در عالم آب و گل
    ازين کوه يک رگ بود متصل
  • سکندر بدو گفت کاي سرفراز
    که باشد به رويت در فيض باز
  • درين راه مپسندم از واپسان
    به من زين در باز فيضي رسان
  • بگو نکته اي چند داناپسند
    که در دين و دنيا بود سودمند
  • چو شب در رسد ياد فردا مکن
    به دل فکر بيهوده را جا مکن
  • به اسباب گيتي مکن خرمي
    که بسيار او راست رو در کمي
  • غضب را بر آتش زن از حلم آب
    مکن در بد و نيک گيتي شتاب